آنها دلیل اشکهای روی گونه هایت هستند من هرچه نزدیک شدم تو هراسان تر شدی ام انگار دیگر رمق رفتن نداشتی ، دستانت را
برای درخواست کمک بسویم دراز کردی شاید فهمیده بودی من برای نجاتت آمدم ، شاید هم دیگر چاره ای جز اعتماد به من نداشتی.
تمرین نوشتن در پنج دقیقه
لحظه ای که چهره معصومانه ات را در کنار پیاده رو دیدم،صورتت از اشکهایت خیس شده بود،تنم لرزید ، سنگینی عجیب و درد سوزناکی
در م��ان سینه ام حس کردم،به طرف ات آمدم تا ببینم چه اتفاقی برایت افتاده اما تو وحشت زده به من نگاه می کردی گویی از مردها
گریزانی...