@mirza_asdolah یه بار با همکارا ی بابام از مشهد میومدیم من بچه بودم اول راهنمایی وای تو راه کمر درد گرفتم اوتونبایوا اون زمانم کولر دار نبود از درد گرما سر و صدا دیگه نزیک تهران بیهوش شدم مثل غش کردن تکون نمیخوردم همکار بابام ترسیده بود میگفت آقای فلانی دخترتو تکون بده صدا بزن انگار حالش بده😄
از ساعت۸:۳۰ دارم باکس های بهداشتی آرایشی ، دارو و اکسسسوری رو جمع میکنم یک ساعت پیش رسیدم به کیف آرایشم دیدم در سایه چشمم شل بوده افتاده تو کیف همه کیف و وسیله هاش سیله هاا همه رو شستم دیدم جعبه یکی از عینکام خیلی پوست پوست شده کُندم همشو براش کاور درست کردم بقیه بره فردا🫠
#جر🥲
@mirza_asdolah سری قبل تمام قالیچه های آشپزخونه رو انداختم تو حیاط تمیزی رو آوردم پایین شستم تو گرما بعد اومدم دوش گرفتم دراز کشیدم برای مرحله بعد لباسشعویی😄😄