این کلمات را با قلمی مینگارم که میدانم شاید بر دلِ خیلیها خوش ننشیند و طعم تلخ حقیقتش، کامِ آرزومندان را تلخ کند؛ اما در غوغای این روزگار، گاهی باید برخاست، سکوت را شکست و حقیقت را فریاد زد.
هموطنانِ جان، همسنگران و همرزمانِ خستگیناپذیرم؛
این نوشته، یک هشدار است. هشداری نه از سرِ ناامیدی، بلکه زادهی دلسوزیِ عمیق برای سرزمینی که بندبند وجودمان به آن بسته است. بیایید فردا و سرنوشتِ این ملتِ رنجدیده را به وعدههای پوشالی و واژههای فریبندهی سیاستمدارانِ فرسنگها دورتر گره نزنیم. واقعیتِ عریانِ جهانِ سیاست این است: کسانی چون ترامپ و نتانیاهو، در نهایت گامی برنمیدارند مگر در سایهی منافعِ شخصی، حزبی و ملیِ خودشان. این حقیقتی است روشن که پشتِ هیچ پردهای پنهان نمیماند.
ما برای فروکشیدنِ تاریکی و به زانو درآوردنِ این شامِ سیاه، بیپناه و بینیاز از دستهای یاریگرِ بینالمللی نیستیم. آغوشِ ملتِ ما به روی هر دستِ صادقانهای که بارِ این پیکار را سبک کند، گشوده است و سپاسگزارِ هر حمایتی خواهیم بود.
اما چطور میتوان فراموش کرد؟در طی و پس از آن جنگ دوازدهروزه، وعده دادند که هرگاه ملت ایران برخیزد و خیابانها را از حضورِ حماسی خود پر کند، در آسمان را با پهپادهایشان از مَردم در برابرِ سرکوبگران دفاع خواهند کرد و مردم در خیابان تنها نخواهند بود .
اما افسوس... زمانی که حتی از چند روز پیش فراخوانِ عمومیِ #رضاشاه_دوم_پهلوی طنینانداز شد و همگان بخوبی واقف بودند که این فراخوان مورد اقبال عمومی بسیار بالایی قرار میگیرد و جادوی حضورِ یکپارچهی ملت را به چشم دیدند، در آن شبهای غریبِ پس از هجدهم دیماه، وقتی فرزندان این خاک سینه سپر کردند، هیچ فریادرسی از آستینِ آن وعدهها بیرون نیامد. مَردمِ ما ماندند و تنهایی و خیابانهای بیپناه...
تلختر آنکه اسنادِ و اطلاعات فاششده گواهی میدهند که دستگاههای امنیتیِ آنان، مصلحت را در تسلیحِ گروههایی تحزیه طلب و تروریست دیدند که سودای دیگری در سر داشتند، نه آزادیِ تمامیتِ خاکِ پاکِ ایران.
باز هم با تمامِ وجود، از هر فشار و اهرمی که بر این کالبدِ استبداد وارد شود و تقاصِ خونهای پاکِ فرزندانمان را از قاتلانشان بگیرد، سپاسگزاریم. اما نباید بگذاریم شرارههای شور و هیجان، آفتابِ حقیقت را از چشمهایمان برباید. اگر ما پشتیبان و حامیِ حقیقی در جهان داشتیم، سهمِ وقایعِ خونبارِ دیماه، پیکرهای پرپرشدهی حداقل صد هزار هموطنمان نمیشد که غریبانه در خاک خفتند.
یقین بدارید که در نهایت، این دستانِ پینهبسته و همتِ والای خودِ مَلتِ ایران است که تومارِ این شبِ فرسایشی را درهم خواهد پیچید. ما تاریخ را خودمان با خون و حماسه خواهیم نوشت، و البته مِهر و صداقتِ هر دولت و ملتی را که در این راهِ ناهموار شانهبهشانهی ما ایستاد، برای همیشه در جریدهی قلبهایمان حک خواهیم کرد.
#پاينده_ایران_جاویدشاه
#اين_آخرين_نبرده_پهلوى_برميگرده
با اصلاحطلب، با موسوی چی، با کروبی چی، با تحکیم وحدتی، با ارزشی، با شورای شهری با هر کس که در آن نظام کاره ای بوده و یا حامی بوده، شاهزاده و ما، نه به ایران پادشاهی نه حتی به همه پرسی نوع نظام (این دیگر چیست؟) و از آن بدتر حتی به برندازی نظام هم نمی رسیم. اینها آمده اند که نشود.
"بازتولیدِ ۵۷ با جامهای تازه"
آنچه مایهی هراس و اعتراض است، صرفاً یک اختلاف سیاسی یا نزاعی گذرا بر سر اشخاصچون قاسمی نژاد و دکتر میلانی نیست؛ مسئله، بیمِ مواجهه با الگویی تاریخیست که گویی اینبار با زبانی نرمتر، چهرهای آراستهتر، و نامی فریبندهتر در حال بازگشت است. نگرانی اصلی از آن است که مبادا بار دیگر همان سازوکار آشنا تکرار شود: گردآوردن نیروهای ناهمگون چون مائویی، مجاهد، جریک های فدایی، آخوند زاده هایی که حا پشیمانند که ماهییت شان رسوا شده، زیر پرچمِ شعارهایی پرطنین اما مبهم، و سپس زدودن مرزهای فکری و هویتی، تا در نهایت آنکه باید بماند، محو شود؛ و آنکه نباید محور شود، به مرکز ثقل بدل گردد.
تعبیر «بازتولید ۵۷ با نامی جدید» از همینجا معنا مییابد. مقصود آن است که یک الگوی کهنهی سیاسی، بیآنکه صریحاً خود را تکرار کند، در لباسی نو بازآرایی میشود: با واژههایی همچون «وحدت»، «همگرایی»، «گذار»، و «نجات ملی»؛ واژههایی که اگرچه در ظاهر دلنشین و آشتیجویانهاند، اما میتوانند در عمل به ابزاری برای تهیکردن یک جریان سیاسی از حقیقتِ وجودی خویش بدل شوندو تحکیم وحدت حائن، قاسمی نژاد، اعتمادی و شیرین عبادی و عباس میلانی در آن تخصص دارند. در چنین وضعی، مسئله دیگر صرفاً اختلاف بر سر راهبرد نیست، بلکه سخن از استحالهی معناست؛ یعنی جنبشی، زبان خود را حفظ کند اما روح خود را از دست بدهد.
در بطن این نقد، این گزاره نهفته است که کنشها و اشاراتِ علنیِ سیاسی هرگز بیدلالت نیستند. هر نامی که برجسته میشود، هر شخصیتی که در مقامِ نمادِ «همبستگی» مینشیند، و هر صدایی که بهعنوان صدای مشروعِ آینده معرفی میشود، در حقیقت بخشی از معماریِ یک ائتلاف مطلوبولی فاسد را آشکار میسازد. از این منظر، اعتراض فقط متوجه اشخاص نیست، بلکه متوجه ترتیبیست که در آن، از پیش تعیین میشود چه کسی در متن بایستد و چه کسی به حاشیه رانده شود. ممکن است از «وحدت ملی» سخن گفته شود، اما اگر این وحدت از آغاز، جایگاه برخی نیروهای ریشهدار چون پادشاهی مشروطه خواهان و قسمت اعظمی از جمهوری خواهان را انکار کند، دیگر وحدت نیست؛ بلکه حذفِ مؤدبانه است.
این نگرانی همچنین بر یک بنیان فلسفی تکیه دارد: هویت سیاسی امر زائد و تشریفاتی نیست؛ ستونِ کنش سیاسیست. هیچ جریان تاریخی نمیتواند با بریدن از نام، حافظه، میراث و صورتِ نمادینِ خویش، همچنان نیروی خود را حفظ کند. اگر از یک جریان خواسته شود که برای ورود به ائتلافی فراگیر، نخست خویشتنِ تاریخیاش را انکار کند، این دیگر مصالحه نیست؛ نوعی خلعِ هویت است. و خلعِ هویت، مقدمهی خلعِ نیروست. نیرویی که از اردوگاه تحکیم وحدت گرفته میشود، از میان نمیرود؛ بلکه در مسیر اهدافی قرار میگیرد که از ابتدا، از آنِ همان اردوگاه نبوده است.
بُعد دیگر این نقد، به میدانِ زبان و داوری اخلاقی مربوط میشود. در بسیاری از پروژههای سیاسیِ حکیم وحدت، مخالفان نه از راه پاسخگویی به استدلالشان، بلکه از راه بازتعریفِ جایگاهشان بیاثر میشوند. منتقد، بهجای آنکه طرفِ گفتوگو باشد، بهتدریج به «"مانع"، «"تندرو"، «"مخلِ وحدت"، "احمق" یا حتی "همسوی ناخواستهی وضع موجود" بدل میشود. این، یکی از کارآمدترین شیوههای حذف در سیاست مدرن است: پیروزی نه از راه ابطالِ اندیشهی رقیب، بلکه از راه برچسبزدن به هویت او. هرکه بتواند معنای "مشروعیت" و "افراط" را تعریف کند، بخش بزرگی از صحنهی سیاست را نیز در اختیار خواهد گرفت.
در این چارچوب، آنچه رخ میدهد نه یک لغزش تصادفی، بلکه نوعی دگردیسی حسابشده جلوه میکند. نخست، ائتلافِ مطلوب بهگونهای ترسیم میشود که برخی نیروها در آن صرفاً به شرطِ دستکشیدن از خویشتن پذیرفته شوند. سپس همان دستکشیدن از خویشتن، بهعنوان بلوغ سیاسی و ضرورت تاریخی ستوده میشود. پس از آن، هر صدایی که در برابر این روند بایستد، بهجای آنکه شنیده شود، متهم میگردد. و سرانجام، محصول نهایی با عنوانِ "ضرورت ملی" یا "تنها راه نجات" عرضه میشود. به این ترتیب، ساختاری که در ماهیت خود یادآور یک تجربهی تلخ تاریخیست، اینبار با چهرهای موقرتر و زبانی پیچیدهتر بازمیگردد.
اما جانِ کلام در این متن، صرفاً هشدار نیست؛ اعلامِ امتناع است. امتناع از تسلیمشدن به این تصور که هر مسیری که آغاز شده، ناگزیر باید تا پایان پذیرفته شود. امتناع از اینکه شوک، به سکوت بینجامد؛ و سرخوردگی، به پذیرشِ تقدیر. پیام نهفته در این نگاه آن است که تاریخ، هرچند میتواند خود را با صورتهایی تازه تکرار کند، اما انسانِ بیدار محکوم به تکرارِ ناآگاهانهی آن نیست.
جاوید شاه برای نجات ایران
"بازتولیدِ ۵۷ با جامهای تازه"
آنچه مایهی هراس و اعتراض است، صرفاً یک اختلاف سیاسی یا نزاعی گذرا بر سر اشخاصچون قاسمی نژاد و دکتر میلانی نیست؛ مسئله، بیمِ مواجهه با الگویی تاریخیست که گویی اینبار با زبانی نرمتر، چهرهای آراستهتر، و نامی فریبندهتر در حال بازگشت است. نگرانی اصلی از آن است که مبادا بار دیگر همان سازوکار آشنا تکرار شود: گردآوردن نیروهای ناهمگون چون مائویی، مجاهد، جریک های فدایی، آخوند زاده هایی که حا پشیمانند که ماهییت شان رسوا شده، زیر پرچمِ شعارهایی پرطنین اما مبهم، و سپس زدودن مرزهای فکری و هویتی، تا در نهایت آنکه باید بماند، محو شود؛ و آنکه نباید محور شود، به مرکز ثقل بدل گردد.
تعبیر «بازتولید ۵۷ با نامی جدید» از همینجا معنا مییابد. مقصود آن است که یک الگوی کهنهی سیاسی، بیآنکه صریحاً خود را تکرار کند، در لباسی نو بازآرایی میشود: با واژههایی همچون «وحدت»، «همگرایی»، «گذار»، و «نجات ملی»؛ واژههایی که اگرچه در ظاهر دلنشین و آشتیجویانهاند، اما میتوانند در عمل به ابزاری برای تهیکردن یک جریان سیاسی از حقیقتِ وجودی خویش بدل شوندو تحکیم وحدت حائن، قاسمی نژاد، اعتمادی و شیرین عبادی و عباس میلانی در آن تخصص دارند. در چنین وضعی، مسئله دیگر صرفاً اختلاف بر سر راهبرد نیست، بلکه سخن از استحالهی معناست؛ یعنی جنبشی، زبان خود را حفظ کند اما روح خود را از دست بدهد.
در بطن این نقد، این گزاره نهفته است که کنشها و اشاراتِ علنیِ سیاسی هرگز بیدلالت نیستند. هر نامی که برجسته میشود، هر شخصیتی که در مقامِ نمادِ «همبستگی» مینشیند، و هر صدایی که بهعنوان صدای مشروعِ آینده معرفی میشود، در حقیقت بخشی از معماریِ یک ائتلاف مطلوبولی فاسد را آشکار میسازد. از این منظر، اعتراض فقط متوجه اشخاص نیست، بلکه متوجه ترتیبیست که در آن، از پیش تعیین میشود چه کسی در متن بایستد و چه کسی به حاشیه رانده شود. ممکن است از «وحدت ملی» سخن گفته شود، اما اگر این وحدت از آغاز، جایگاه برخی نیروهای ریشهدار چون پادشاهی مشروطه خواهان و قسمت اعظمی از جمهوری خواهان را انکار کند، دیگر وحدت نیست؛ بلکه حذفِ مؤدبانه است.
این نگرانی همچنین بر یک بنیان فلسفی تکیه دارد: هویت سیاسی امر زائد و تشریفاتی نیست؛ ستونِ کنش سیاسیست. هیچ جریان تاریخی نمیتواند با بریدن از نام، حافظه، میراث و صورتِ نمادینِ خویش، همچنان نیروی خود را حفظ کند. اگر از یک جریان خواسته شود که برای ورود به ائتلافی فراگیر، نخست خویشتنِ تاریخیاش را انکار کند، این دیگر مصالحه نیست؛ نوعی خلعِ هویت است. و خلعِ هویت، مقدمهی خلعِ نیروست. نیرویی که از اردوگاه تحکیم وحدت گرفته میشود، از میان نمیرود؛ بلکه در مسیر اهدافی قرار میگیرد که از ابتدا، از آنِ همان اردوگاه نبوده است.
بُعد دیگر این نقد، به میدانِ زبان و داوری اخلاقی مربوط میشود. در بسیاری از پروژههای سیاسیِ حکیم وحدت، مخالفان نه از راه پاسخگویی به استدلالشان، بلکه از راه بازتعریفِ جایگاهشان بیاثر میشوند. منتقد، بهجای آنکه طرفِ گفتوگو باشد، بهتدریج به «"مانع"، «"تندرو"، «"مخلِ وحدت"، "احمق" یا حتی "همسوی ناخواستهی وضع موجود" بدل میشود. این، یکی از کارآمدترین شیوههای حذف در سیاست مدرن است: پیروزی نه از راه ابطالِ اندیشهی رقیب، بلکه از راه برچسبزدن به هویت او. هرکه بتواند معنای "مشروعیت" و "افراط" را تعریف کند، بخش بزرگی از صحنهی سیاست را نیز در اختیار خواهد گرفت.
در این چارچوب، آنچه رخ میدهد نه یک لغزش تصادفی، بلکه نوعی دگردیسی حسابشده جلوه میکند. نخست، ائتلافِ مطلوب بهگونهای ترسیم میشود که برخی نیروها در آن صرفاً به شرطِ دستکشیدن از خویشتن پذیرفته شوند. سپس همان دستکشیدن از خویشتن، بهعنوان بلوغ سیاسی و ضرورت تاریخی ستوده میشود. پس از آن، هر صدایی که در برابر این روند بایستد، بهجای آنکه شنیده شود، متهم میگردد. و سرانجام، محصول نهایی با عنوانِ "ضرورت ملی" یا "تنها راه نجات" عرضه میشود. به این ترتیب، ساختاری که در ماهیت خود یادآور یک تجربهی تلخ تاریخیست، اینبار با چهرهای موقرتر و زبانی پیچیدهتر بازمیگردد.
اما جانِ کلام در این متن، صرفاً هشدار نیست؛ اعلامِ امتناع است. امتناع از تسلیمشدن به این تصور که هر مسیری که آغاز شده، ناگزیر باید تا پایان پذیرفته شود. امتناع از اینکه شوک، به سکوت بینجامد؛ و سرخوردگی، به پذیرشِ تقدیر. پیام نهفته در این نگاه آن است که تاریخ، هرچند میتواند خود را با صورتهایی تازه تکرار کند، اما انسانِ بیدار محکوم به تکرارِ ناآگاهانهی آن نیست.
جاوید شاه برای نجات ایران
جناب شاهزاده رضا پهلوی@PahlaviReza،
در دکترین امنیت ملی و مدیریت استراتژیک، برتری یک رهبر تاریخساز در شهامت تغییر به موقع ریل سیاست و بازآرایی مهرهها نهفته است. در این برهه حساس ژئوپلیتیک، پذیرش واقعبینانه این مختصات که بخشی از مسیر تاکتیکی گذشته با محاسبات اشتباه طی شده، بیش از نیمی از بار حل مسئله و بازسازی اعتماد بدنه را به دوش میکشد؛ چرا که در علم سازماندهی، قرار دادن افراد درست در جایگاههای نادرست، دقیقاً به اندازه گماشتن افراد نادرست در مناصب کلیدی، فرآیند تصمیمسازی را فلج کرده و سیستم را به انحراف محاسباتی میکشاند.
متأسفانه در ماهها و هفتههای اخیر، اختلافات عمیق و تشتتآرای نگرانکنندهای در جبهه پادشاهیخواهی شکل گرفته که ظرفیت بازدارندگی و پویایی کارکردی جبهه براندازی را مستهلک کرده است. در این میان، ایجاد یک موازنهٔ پایدار و استراتژیک در میان تمامی طیفها و نیروهای وفادار به نهاد پادشاهی، یک ضرورت حیاتی و فراملی است. قدرت نهاد فراجناحی پادشاهی مشروطه همواره در پذیرا بودن دیدگاههای متنوع حقوقی و صیانت از تمامیت ارضی نهفته است. در شطرنج پیچیدهٔ بینالمللی، زمانی اپوزیسیون به یک فاعل تعیینکننده روی زمین تبدیل میشود که تمام وزن و عقبهٔ فکری، تاریخی و ملی خود را همزمان به کار گیرد. هرگونه غلبهٔ یکسویهٔ دکترینهای حزبی بر این نهاد ملی، تعادل سیستم را مخدوش کرده و پالس انفعال کارکردی به پایتختهای غربی و بدنهٔ اجتماعی داخل ایران ارسال میکند؛ حال آنکه حضور همزمان تکنوکراتها، ملیگرایان اصیل و مشروطهخواهان در میدان، اقتدار لازم را برای بازپسگیری خاک میهن تضمین خواهد کرد.
شاهزاده گرامی، کلید گشایش این قفل بسته منحصراً در دستان هوشمند شخص شماست تا با یک تغییر ریل ملموس، همگرایی ملی را احیا فرمایید. گام اول، گشودن درهای ارتباطی و بازسازی فوری کانالهای گفتگو با تئوریسینها، پادشاهیخواهان و مشروطهخواهان اصیل از طریق ملاقاتهای مستقیم است تا این نیروهای ریشهدار نیز به عنوان بازیگران ذینفع و جریانساز در ترتیبات کلان تصمیمسازی مشارکت کنند. در گام دوم، شایسته است مکانیزمی اصولی طراحی شود تا مشاوران و تدوینکنندگان پیشنویسهای دوران گذار، به جای اتخاذ رویکردهای محصور و گریز از مسئولیتپذیری در سایهٔ شأن ساختاری شما، در بستری علمی، شفاف و پاسخگو با منتقدان روبرو شده و به ابهامات حقوقی بدنه پاسخ دهند. این تقارن اطلاعاتی و ایجاد تعادل میان نیروهای متخصص، ساحت رفیع شما را از تشتتهای ارتباطی مصون ساخته و نقطه پایانی بر تمامی تفرقهها خواهد گذاشت.
پادشاهی مشروطه میثاق مشاع یک ملت واحد است و ایجاد این توازن استراتژیک به دست شما، اراده ملی را برای نجات ایرانزمین دوباره شعلهور خواهد ساخت.
با آرزوی شکوه، اقتدار و یکپارچگی ایرانزمین،
بهزاد آذرنیا
نگاهی به فضای گفتمان سیاسی موجود بیاندازید!
خودتان را بجای یک کارشناس ویژه سازمان امنیت یک کشور خارجی بگذارید که مسئول پرونده ایران می باشد!
چه برداشتی خواهید داشت و چه گزارشی از این فضای مسموم و غیرحرفه ای بخصوص در سیاسی ترین پلتفرم مجازی تهیه خواهید کرد!
شرم آور است که بجای پرداختن بر چگونگی قدرتمند کردن گفتمان ملّی و لابی «مؤثر» با قدرتهای سیاسی جهان برای پایان دادن به شرایط دهشتناک موجود در ایران، اسیر ضعف های شخصیتی و اخلاقی افراد به غلط برجسته شده در اپوزیسیون و پروژه های زیرکانه رژیم چه در مجازی و چه در فضای واقعی و مهره چینی غلط بر صفحه شطرنج اپوزیسیون شده ایم.
در پدید آمدن چنین فضایی، هیچ کسی نمی تواند ادعای بی تقصیری کند!
از چون من ناچیزی که شاید جایی که باید سکوت را می شکستم ؛ سکوت کردم ؛تا شاهزاده ای که با وجود اینکه می داند تنها امید اکثریت ملّت ایران است و وارث یک مسئولیت ملّی ، میهنی برای آینده ایران؛اعتبار و جایگاه قوی و بر پایه قانون اساسی ِخود را با نظر و دیکته افرادی نادیده گرفته است که نه گذشته پاکی دارند و نه شخصیت درست برای جبران گذشته و نه توان ایجاد فضای همدلی و دلگرمی بر آنچه که امروز در پیش گرفته اند و حتی با داشتن کردیت و افتخار داشتن نام (تیم من) ، نتوانسته اند فضای مطلوب برای «باور» جمعی در جهت پشتیبانی حداکثری با برنامه و دفترچه پر ابهام خود فراهم کنند و بجای آن بر آتش این فتنه و دو قطبی سازی فضا می افزایند.
می دانم که این فضا ، نه تنها مطلوب بنده و بسیاری از میهن پرستان و پشتیبانان شاهزاده رضا پهلوی در داخل و خارج ایران نیست؛ بلکه خواه ناخواه و با وجود تمام تلاشی که برای تلطیف فضا از سوی دوستان همفکر ما می شود؛ باعث دلسردی و عصبیت و نا امیدی ها شده است.
ادامه این روند و عدم تجدید نظر در رویکرد پر اشتباه «تیم» و عدم برائت تیم از توهین و خشونت زبانی حامیانش ، امکان ادامه همراهی را در این فضا برای بسیاری از جمله من سخت و ناممکن ساخته است.
پیشنهاد روشن :
@PahlaviReza
از «تیم » بخواهید تا وظیفه دفاع از عملکرد خود و دفترچه را خود بر عهده بگیرند و پشت شما سنگر نگرفته و بار دفاع از این دو را از دوش شما بردارند و خود در مناظرات با افراد متخصص و شناسنامه دار که مخالف روند فعلی و محتوای پر ابهام دفترچه هستند؛ شرکت کرده و در اقناع افکار عمومی و کمک به تلطیف فضای دوقطبی موجود میان طرفداران یک نحله سیاسی اقدام کنند.
در نهایت و در صورت ادامه روند فعلی که آسیب روز افزونی بر یکی از اصول ثابت شما بنام همبستگی و اتحاد میان نیروهای ملّی وارد می کند و بجای پرداختن به هدف نهایی و صرف تمام انرژی در راستای سرنگونی رژیم ، صرف این فضای آلوده می شود ؛ تجدید نظر در ترکیب تیم و عدم تکرار تجربه های مشابه گذشته، که این بار در ابعادی مخرب تر در جریان است؛مورد انتظار است!
باشد که در برابر ایران و ایرانیان و خون ده ها هزار جاویدنامِ جاوید شاه گو، شرمنده و روسیاه نباشیم.
پاینده ایران
#جاویدشاه
#نجات_ایران
کسانی که تازه به این بحث پیوستهاند: مشروطهخواهان از همان نسخه اول انتقاد داشتند که چرا ارتش باید مستقیماً زیر نظر استوار آسپیران باشد. در کنفرانس نوفدی آن زمان توسط آقای شکوفایی گفته شد «بررسی میکنیم و انتقادها را میشنویم».
اما در نسخه دوم—آن هم در تاریکترین ساعات قطع اینترنت و سختترین روزهای مردم—بهنوعی با یک چرخش زیرکانه اعلام کردند که ارتش زیر نظر «دفترچه» است.
چقدر اینها حرامزادهاند!