گفتم: جمعه کجا بریم؟
گفت معلومه دیگه خونه مامانم
گفتم آخه داداشم از شیراز اومده.....
همه دور همیم.
گفت: هفته پیش اونجا بودیم.
یهو مثل بچه ها بغضم گرفت.
پشتمو کردم که نبینه اومد کنارم گفت:
اصلاً ناهار بریم پیش مامانم اینا عصرش بریم پیش خانواده تو
دوستمون خونهی جدید گرفته، دیشب یه شیرینی خیلی خوب بهمون داد ولی مطمئنم بعدش پشیمون شده و با خودش فکر کرده ما واقعاً ارزشش رو نداشتیم چون الآن اومده دنبالمون ما رو انداخته پشت ماشینش داره میبره خونهش ازمون کار بکشه.
صبح قرار بود برم آرایشگاه پیش دوست مامانم ولی از جام نمیتونستم تکون بخورم، یهو خودش زنگ زد گفت میشه یه ذره دیرتر بیایی خیلی خوابم میاد. بعد شما مردمان بیعشق میگید خدا وجود نداره.
سال ۴۰۱ از آمریکا پذیرش با فاند داشتم ولی اون موقع برنامه «سفر چرا؟ بمان و پس بگیر.» بود دیگه فکر کردم قراره همه باهم بمانیم و پس بگیریم و عشق و صفا و صمیمیت.
از این به بعد مناسبتی لباسهای مختلف تن عکسهام میکنم میذارم آواتار. هرکی هم بگه عادت کردید با هوش مصنوعی چیزی که وجود نداره رو نشون بدید میذارمش تو بغل بیرانوند باهم تنگهی هرمز رو باز نگه دارن.