شیعه کلا اینجوریه که یا کل سال داره میزنه تو سر خودش و عر میزنه، یا با گونه بشریت در حال جنگ و خونریزیه.
اون یه روزم که عیدشه دنبال حیوونا میکنه سرشونو ببره......
تصورم از بیست و چند سالگیم رفتن به مهمونی ها، داشتن رفیقهای پایه، رفتن به مسافرت ها، داشتن یه رابطه عمیق، مستقل شدن و شور و هیجان در لحظه به لحظه جوونیم بود؛
ولی الان کل زندگیم خلاصه شده تو کار، گوشی و تلاش برای زنده موندن.
یکی از چیزایی که این روزا خیلی داره اذیتم میکنه احساس هدر رفتنه. هدر رفتن جوونیم،کاراییم، روزها و زمان. انگار همشون دارن هدر میرن و من هیچ کاری از دستم برنمیاد.