کایا یاد گرفته بود که سکوت، نه فقط نبودِ صدا، بلکه نوعی زبان است. در سکوتِ باتلاق، در صدای نرمِ باد میان نیها، در نگاه پرندهای که بیصدا پرواز میکند، چیزی گفته میشود. چیزی که آدمها اغلب نمیشنوند، چون همیشه در حال حرف زدناند.
رمان جایی که خرچنگها آواز میخوانند
تو موزهای ایستادم جلوی مجسمهای بیچهره و بیاسم. زیرش نوشته بود: «نماد فردی نامشخص». فکر کردم شاید این سرنوشت همهی قدرتهاست: تبدیل شدن به سنگی که نه کسی بهش نگاه میکنه، نه کسی یادش میاد. فقط دردهاش باقی میمونن، منتقل میشن. بیصدا، ولی ماندگار.
پس فرستادن این جوجو بعد از اینکه گفن باید برگردیم.. از همه قسمت هاش دردناک تر بود ولی..
کاش هرچیزییی بودی جز مرغ
هرچیزیییی رو میتونستم ببرم تهران جز مرغ 😭😭