مادر زنم می دونه اشپزی دو��ت دارم برام دستکش دوخته بود به همراه یه چیزی شبیه کلاه اشپزی، منم موهام بلنده و خب کلاه منطقی به نظر میومد. جلوی ۲۰ تا مهمون بهم اینا رو داد منم تشکر کردم و کلاه رو گذاشتم روی سرم، همسرم اومد پیشم و ازم خواست دم کنی رو از روی سرم بردارم.
ای صبا با تو چه گفتند
که خاموش شدی ،
تو که آتشکده عشق و محبت بودی
چه بلا رفت که
خاکستر و خاموش شدی ،
تو به صد نغمه ٬ زبان بودی
و دلها همه گوش ،
چه شنفتی که زبان بستی و
خود گوش شدی ،
خلق را گرچه وفا نیست
ولیکن گل من ؛
نه گمان دار که رفتی و
فراموش شدی …!
اِبایی از حرف نیست
قفلِ بزرگی بر گلویم ندارم
یا ترس، آنچنان که باید وُ بتواند، بازوانش قوی نیست
تنها میدانم دلتنگم
و نامش را به زبان نمیآورم که دیوانه نشوم.
#سید_محمد_مرکبیان