هیچ درک درستی از اینکه این مدت زمان چجوری داره میگذره ندارم.
از طرفی انگار ۲ روز پیش این اتفاق افتاده، از یه طرف دیگه انگار ۱۰۰ سال ازش گذشته.
در حالیکه ۳ هفتهس این اتفاق افتاده.
احساس میکنم شنیده نمیشم. فقط دیده میشم. یه چیزی در ویترین زندگی اجتماعی آدمها که دست و پا میزنه تا حرفش رو بشنون ولی اونا به جاش میگن ئه ببین چه بامزه تکون میخوره.
زنیکه جنده براش مهم نیست ما چیکار میکنیم چی میخوریم تو چه حالی هستیم ولی براش مهمه که کیر تو کون ما بشه به زور بریم سر قبر مادر خودمون چون ما که حالیمون نیست مادرمونه
هیچ چیزِ این سوگ ذرهای شبیه به چیزی که همش بهش فکر میکردم نبود.
یه عمر ترسیدم، فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم که تو همچین روزایی بتونم شرایط رو کنترل کنم ولی نه. هیچ چیزش قابل کنترل نبود و نیست.
بیچارگی محض.