یه چیز ازدواج که خیلی حال میده؛ اینه که یکی هست شاهد همهچیت باشه. روزمرگیها؛ تغییرها و اتفاقات عجیب و غریب یکی همهاینا رو میبینه و از نزدیک تماشاگر زندگی ادم میشه.
یکی از پیشیام یواشکی رفته بود تو بالکن. درِ توری رو بستم که اون یکی نره، چون از دیوار میپره. دو ثانیه بعد دیدم هر کدوم از یه طرف در، پنجهشون رو گذاشتن روی توری؛ انگار یکی از اون صحنههای عاشقانهی سینما که دو نفر از دو طرف شیشه دستشون به هم میرسه. انگار دوتا اسیر گرفتم.