میگم خدا بخواد طبیعیه هر چی به سمت ۳۰ سالگی میرم درونگراتر، کم حرف تر، کم ارتباط تر و میل به تنهایی و خلوت و... اینجور داستانارو دارم تجربه میکنم ؟ رسما هیچی از اون شانیای اجتماعی و پر جنب و جوش چیزی نمونده :( تازه شبا ساعت ۱۰ ام میخوابم :(
ظهر صدای بچه های همسایه که داشتن وسطی بازی میکردن میومد که یهو یکیش��ن گفت بچه ها این دختره گناه داره اینم بازی بدیم؟ دلم خواست برم بگم منم بازی میدین؟ من یادم رفته بازی کردنو اینقد که برا بقا جنگیدم... منم گناه دارم :) همون لحظه صدای پسر توله سگ همسایه اومد که قاطعانه گفت نه!
هنوز با غم فوت پدرم کنار نیومدم که یک وطن عزادار شد...خونه ماتم زده، شهر غم زده ، فکر جنگ و آینده نابود و...روراست بگم نمیدونم با این حجم از غم همه جانبه که بهم حمله کرده باید چه کار کنم. من به عنوان یک انسان گنجایشم تموم شده، روحم مرده و درونم رو یک بی حسی مطلق فرا گرفته...
بعد از پرواز اوکراین این دفعه دومه که به معنای واقعی کلمه عزای عمومی رو زندگی کردم، میری سر کار همه غم تو صورتشونه، میشینی تو تاکسی و اتوبوس همه سکوتشون بوی درد میده،میای تو فضای مجازی قلبت مچاله میشه، میری تو خلوت خودت میبینی تو ام مردی فقط جسمت داره ادامه میده...
خیلی کلافم...هرچی میچرخم تو درون خودم سر کلاف این زندگی رو پیدا نمیکنم که دلم آروم بگیره...شدم مثل پرنده ای که زخمیش کردن و حالا از عمد خودشو میکوبونه به در و دیوار به خیال این که شاید دردش آروم شه...
آروم نمیشه...کی میدونه دوای درد کلافگی رو؟ صداهای تو سرم...آروم نمیشه...
من واسه برگردوندن خنده هام با خدا بستم
و از نو متولد شدم... دقیقا جایی که حس میکردم دیگه بلند نمیشم برام صبوری کرد، دستمو گرفت و
یک نسخه جدید از ��نو بلند کرد
از همین تریبون اعلام میکنم که تو نور قلبمی خدا♡
یکی از بزرگ ترین درس هایی که اکثر ما دخترا یک بار تو زندگی میگیریم اینه که برای پسر بچهی مردم مادری نکنیم و درس بسیار دردناکیه و ریشه ای تغییرمون میده
اما از همونجا بازی بر میگرده خوشبختانه🙌
از من به شما نصیحت، قوی بودن خیلی قشنگه، خیلی کار راه بندازه و من صد بارم به این زندگی برگردم انتخاب میکنم قوی باشم، اما دروغ چرا یه جا از پا درتون میاره و اونجا نه خودتون باورتون میشه نه دیگران عادت به این ورژن شما دارن:)
امروز شیفت دوم قطعی برق خونمون از دستشون در رفت و به خودم اومدم دیدم کولر روشنه ولی من طبق عادت این مدته دارم تو تاریکی آرایش میکنم و شاید قابل باور نباشه که نرفتم چراغو بزن�� و همونجوری با بدبختی ادامه دادم-_- چیه این آدمیزاد به هر کثافتی عادت میکنه آخه