دلم برای من،دلم برای من
دلم بیش از هرچیزی برای خودم تنگه
و من برای خودم دلم چقدر تنگه
و من سالهاست برای خودم دلم تنگه
و من چقدر برای خودم دلم تنگه
هادی پاکزاد
انقدر غم داره غم زیاد
و همزمان به طرز عجیبی حالم بده
و قفسه سینم داره بگا میره دستم میلرزه
نفسم بگاست
انقدر درجه ی بگایی بالاست
که فقط دراز کشیدم به سقف نگاه میکنم
و میخندم
ببین میخندما
ایشالا مرحله بعدی بستری یا مرگ باشه
انقدر تو فروپاشی شدیدیم
که خودم از خودم ترسیدم
و نمیدونم چه کارهایی ازم ممکنه بربیاد
بیرونم عالیه
درونم؟
جنگه و من هم اصلا توانایی مبارزه ند��رم
و فقط نشستم جنگ تمومم کنه
یا خودم تموم کنم
نمیدونم
احساس میکنم باید بنویسم
خداروشکر میتونم کسشرامو بنویسم
الان که وسط یکی از شدیدترین حمله های اضطرابیم و مثل سگ میلرزم نفسم بگا رفته
از این گریه هیستیریک ها که باهاش میاد
و دل دردی که در ادامش میاد با حالت تهوع
واقعا همین الان اگه همه چیز تموم شه
راضی ترینم،چون من کششش رو ندارم دیگ
واقعا سلامت روان آدم هم چیز جالبیه،
روانت میزنه به بدنت
و از درد داری جر میخوری
بعد فوتبال میبینی
الان هم که صبح شده بین پاشم گم شم بیرون یا بگیرم بخوابم یا بهتره خودمو بکشم موندم
یا گریه؟
نمیدونم
@abcdefg123siq کیری زیر ۲۷ سال؟؟؟؟
زیر ۲۷ سال هایمان راحتی دارن؟
ببین مطمئن شدم جای مغز گه تو سرته
و بحث ادامه دادن با گاوی مثل تو یه جاده ی بی انتهاست
فقط یاد بگیر وقتی چیزی در طبیعت بدنت نیست
و تجربش هم نمیتونی بکنی راجبش حرف نزنی
مثلا من یه پست راجب تخم ببینم رد میکنم!
@abcdefg123siq حتما باید یه جماعتی برینن بهت؟
مخصوصا که هیشکی اعصاب نداره
بدبخت اون زنی که با تو بخواد زندگی کنه
مدیا بزرگش کرده کیری؟
تو رحم طرف یه موجود زنده داره شکل میگیره و از واژن یا زیر شکمش درش میارن
کیری این موضوع عادیه؟
و بعد یه مدت برمیگردن به زندگی؟
بابا کیر تو مغزت
@abcdefg123siq که همه چی نرماله
کسکشای کیری یه توپ بخوره به تخماتون دهن عالم و ادم رو میگایید
درد ضربه به بیضه برابر با درد زایمان و این کسشرا
بابا راحب چیزی که نمیدونی و نمیتونی در زندگیت هرگز تحربه کنی گه نهور و دهنتو ببند!
کار سختی نیست اصلا
شاید هیچوقت،نه چرا شاید
هرگز نمیبخشم آدم هایی که هربار گه زدن به همه چیز مثل اعتمادم،ولی خب من یابو بازم خر شدم.
من که سلامت روانم برنمیگرده
ولیکن مطمئنا از یه جایی برمیگرده بهتون،چرا؟
چون مثلا من امشب نیاز داره بدنم که بخوابم
ولی امثال شما....انقدر روان و بدنم رو گاییدید که+
تمام شب روی حمله بودم
و انقدر قفسه سینم دیوانم کرده از درد و خالی بودن
که امیدوارم امیدوارم،همین روزها یه سکته قلبی چیزی بزنم و خلاص شم!
عمیقا امیدوارم اتفاق بیوفته.
ابن حجم از حماقت،فقط از من برمیاد
که هربار و هربار و هربار میگم این دفعه فرق داره شاید،شاید این آدم ایندفعه اونجوری رفتار نکنه،شاید این دفعه رفتارش همون باشه که من میخوام
شاید این بار اون کارارو نکنه باز
ولی میاد و دقیقا همون چیزا و حتی با شدت بیشتر و بدتر پیش میاد
و میره و+
کاری باید بکشم رو رنگ کردم و راستش حالم ازش بهم میخوره
دلم میخواد بسوزونمشون
و دلمم نمیخواد تو این کار شرکت کنم
و هیچی نمیدونم
البته
میدونم چی خوبم میکنه ولی دور از دسترسه
خیلی دور،دست نیافتنی.
نمیدونم باید چیکار کنم
واقعا نمیدونم
در حالی که مغزم درست کار نمیکنه
یه سری اتفاقات دیگه داره میوفته
که باید هندل کنم
کل امروز در استرس بودم و برای فرار از همه چی خوابیدم،در آخر بیدار که شدم باید روبرو میشدم
و الان یه نقاشی که برای+
نمیدونم که چجوری باید ``دیگه نمیتونم تموم شدم`` رو توضیح بدم که همه بفهمن!
امروز فقط یه نقاشی تموم کردم،باید یه سری کار هم میزدم و همش یک روز و نیم براش فرصت مونده،امروز باید میزدم نزدم!
از عصر تقریبا روی حملم و فاک!
نمیتونم هم از تنها راه حلم استفاده کنم.