گیسو برای جشن آغاز سال تحصیلی ۱۴۰۵ به مدرسه رفت.
اما جای مادرش، جاویدنام فاطمه سلطانی، در یکی از مهمترین روزهای زندگی او خالی بود.
مادرش نیست تا دستش را بگیرد و اولین روز مدرسه همراهش باشد؛ اما گیسو با لبخند به کلاس رفت.
فکر میکنم مدام فکر میکنم به هرچیزی که باید میشد و نشد، فکر میکنم که چرا اینهمه چیز اتفاق افتاده که نمیخواستم، به اینکه چرا و چیشد که اینقدر خالیتر از همیشهام، به اینکه کی قراره از این کابوس بیدار شم؟
بچهها! هر وقت احساس انزوا و تنهایی کردید، در هر کجای جهان که هستید، به یاد بیاورید که ما یک آرزوی خیلی بزرگ و مشترک داریم و هر بلایی هم که در زندگی به سرمان بیآید و هر رنجی که طاقتفرسا شود، آن آرزو، آنقدر باشکوه است که میارزد ما را ��رپا نگه دارد