برای دوستی کاری انجام دادم و گفت ایشالا جبران کنم.
گفتم pass it forward
این یکی از محبوبترین اصطلاحات انگلیسیه برای من.
وقتی بر میگردم عقب خیلی ها به من لطف کردن بدون چشمداشت چون داشتن pass it forward
خلاصه که دوستان pass it forward.
این روزها احساسات عجیبی میاد سراغم که نمیدونم چه جوری بنویسم یا بیانش کنم.
به کتاب و شعر پناه میبرم ببینمکسی تونسته بهتر از من این احساسات رو عنوان کنه؟!
بین یه حسی بین بلاتکلیفی و اینکه بیکار نباشم نوسان دارم.
الکی خودمو با مسایل مسخره مشغول میکنم که حس کنم دارم کار مفیدی انجام میدم.
اخر شب میام خونه به خودم میگم: خب که چی؟
بدترین چیزِ آتئیست بودن این است که براساس اعتقاداتِ نداشتهام میدانم تمام این بیپدرها هیچ عقوبتی در دنیای دیگر نخواهند دید_ تمامشان قسر در خواهند رفت. این خیلی ناراحتکننده است؛ هر چه را بکاری درو نمیکنی، هر چه بکاری همانجا که کاشتهای باقی میماند.
جز از کل
استیو تولتز
خستمه…خسته ی راهی که نمیدونی اخرش چی هست
خسته ی مسیر جدیدی که توی اون قدم برمیدارم
خسته ی مسیولیت
خسته ازنگرانی قضاوت ها
خسته از خستگی مردمم
خسته از حرفهای سیاسی و اجتماعی
همه ما خسته ایم
نمیدونم زنده میمونم یا نه!
شاید چند ساعت دیگه به حال الانم خندیدم!
ولی خواستم بگم، ما فقط یه زندگی معمولی میخواستیم؛ و این نباید انقدر تاوان میداشت.
اگه بخوام از حس امروزم بنویسم:
حس کسی رو دارم که بهش گفتن ساعت ۳:۳۰ یک شهاب سنگ بزرگ به زمین برخورد میکنه.
و من کاری نمیتونم انجام بدم جز ثانیه شماری.
ساعات عجیبیه.داری به حداقل های زندگی ات مثل اب،برق و گاز فکر میکنی.
و فکر میکنی ایندگان اصلا میفهمن ما این روزها چه حسی داریم
«چه سرنوشتی پیدا کردهایم، همه پراکنده، تنها و ناسازگار چه در بیرون و چه در وطن؛ چه وطنی و چه هموطنانی که از ریز و درشت به جان هم افتادهاند.»
- روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب.
۵۸/۷/۲۲:
«چه روزهای کثیفی! خورشید هر روز در چرک و خون طلوع میکند و در لجن مرداب غروب میکند. صبحها دلم نمیخواهد بیدار شوم و شبها نمیتوانم درست بخوابم. روزم در دلمشغولی و شبم در خواب و بیدار میگذرد...»
- روزها در راه؛ شاهرخ مسکوب.
من میترسم از اینکه جامعه رنگ خاکستری به خودش بگیره
رویاهام تیره بشه
ارزوهام دوربشه
و چیزهایی کهدوست دارم بهشون برسم دست نیافتنی بشن.
من از خفقان،از فقر، از نا امیدی میترسم.