دنیای مدرن تبلیغ میکنه که ما میآییم دردهای شما رو میگیریم.
ولی طبق نگاه روانکاوی، تحمل درد و تحمل ناکامی چقدر رشد دهندهست.
و این تناقض همیشگی که روز به روز بیشتر میشود:
چقدر از فشار و درد (و تفکر) فرار کنیم و چقدر تحمل...
چیزی که قابل فکر کردن نیست، اغلب به شکل عمل، حمله، اجتناب یا نشانه خودش را نشان میدهد.
شاید یکی از کارکردهای رواندرمانی همین باشد:
کمک کنیم چیزی که ابتدا فقط به صورت یک فشار مبهم و تحملناپذیر تجربه میشود، به تدریج قابل فکر کردن، قابل گفتن و قابل معنا دادن شود.
وقتی فشار روانی از ظرفیت ما برای تحمل ابهام بیشتر میشود، ذهن ممکن است دیگر نتواند فکر کند؛ در عوض شروع میکند به واکنش نشان دادن
در این وضعیت، مسئله فقط «اضطراب داشتن» نیست؛ مسئله این است که ظرفیت روان برای تبدیل اضطراب خام به فکر و معنا کاهش پیدا کرده است.
اضطراب نشانهی ضعف روان نیست؛ نشانهی مواجههی روان با چیزیست که هنوز نتوانسته آن را هضم و فهم کند.
وقتی ظرفیت تحمل ابهام و اضطراب پایی�� میآید ذهن به جای فکر کردن، شروع میکند به حمله کردن، انکار، اجتناب، فاجعهسازی یا ساختن پاسخهای فوری و قطعی اما غیر واقعی
روانکاوی پاسخ آماده نمیدهد؛
فضایی میسازد تا فرد از جایگاه قربانیِ تکرار فاصله بگیرد، مسئولیت #میل خود را بپذیرد
و امکان زیستن به شیوهای دیگر را بیابد.
درمان ز��انی آغاز میشود که فرد بپذیرد من مشکل دارم؛
و بخشی از رنج او از تعارضهای درونیش میآید که هنوز شناخته نشدهاند.
آنچه ناهشیار باقی بمونه، خود را در قالب تکرار، آسیب و رنج نشان میدهد.
اگر کسی نتونه یا نخواد کمک بگیره، کاری از دست هیچکس ساخته نیست.
هیچ درمانگری نمیتونه میل به تغییر را به جای دیگری خلق کنه.
درمان، پاسخ به یک "میل" درونی برای کنار گذاشتن #تکرار و "خواستن" یک زیستن جدیده
#تروما مهم تر از آنکه روان را زخمی کنه
به سیستم بدن و به خصوص قلب آسیب میزنه
آنچه را که ذهن تلاش میکنه فراموش کنه، بدن همواره به یادمیآورد
رد هر تجربه آسیبزا بر مغز قلب و سیستم ایمنی بدن حک و باعث ناکارآمدی آنها میشود
التیام یافتن تن هست که منجر به التیام ذهن و روان میشود
تا یک جایی #درد هرچه بیشتر شود، آدمی سیستم محافظت و خود مراقبتیش شدیدتر میشود.
اما درد که از حد که بگذرد، آدمی بی حس شده و رو میآورد به خود تخریبگری؛
شروع میکند به از دست دادن، خراب کردن داشتههاش و رفتارهای آسیبرسان
مردن و خراب کردن راحت تر از ساختن و نگه داشتن میشود
ناخودآگاه نمیتونه گذشته رو فراموش کنه
و بدن تاوانش رو میده
همه تجربیات زیسته ما در بدنمون ثبت(بخوانید دفن)میشه
بدنی که ما مالکش نیستیم!
از افسردگی که بدن نمیتونه بلندبشه
از تروما و وسواس که بدن آروم نمیشه
نارسیسیزم که بدن زخمیه و بی دفاع
و هیستریا که بدن از (احساسات)خودش میترسه
چه اهمیتی داره پرداختن به آسیبها و زخمهای عاطفی روابط اولیه و بزرگسالیمون؟ که چی بشه؟
زخم و عواطف حل نشده همیشه بخشی از فضای ذهن رو با یک درگیری درونی پر میکنه(میخوره)
ونتیجهش #توقف ذهن هست در حرکت و #رشد وتبدیل تعارضات به اضطراب،افسردگی، فرار، خودتخریبی و عملکرد پایین
ضرر بخشی از رشد و حرکت کردنه
و طبیعی،نه حاصل اشتباه شخصی ما
نمیتونیم تو زندگی جلو بریم وحرکت کنیم ولی ضرر و آسیب نبینیم
خیلی وقتا تصمیم نگرفتنها، تعلل و جا موندنا برای اینه که هر گزینه رومیبینیم توش ضرر هست و میخوایم ضرر نکنیم
اما با از دست دادن زندگی یه ضرر بزرگتر میکنیم
خیلی شهامت میخواد"مغلوبانه به جنگ رفتن"
وقتی دراوج ناامیدی باشی وتوانی برای مقابله نداری،ولی بازهم ادامه میدی
وقتی که در برابر افسردگی، عشق،ناامنی...ناکام شده باشی اما بازهم امیدت رو حفظ میکنی وبه #درمان خودت میپردازی
با شهامتترینها کسانی هستن که برای زندگی و عشق میجنگند
تجربه یادگیری (learning) یک ظرفیت به دست آمدنیه
که پیش نیازش تحمل و غلبه بر نفرت درونیه!
یادگیری یعنی از دست دادن چیزها(اطلاعات) قدیمی
و احساس نیاز به دونستن چیزهای جدید
این یعنی پذیرش اینکه من چیزهایی رو نمیدونم
و چیزهایی که میدونم قطعا درست نیستن
یعنی ظرفیت شک کردن به خود
از وقتی آدما فهمیدن روان و تن با هم در آ��یختهان، تصمیم گرفتن به جای زیست با صرفاً یک بدن غریزی و حیوانی، ذهن و روان (متمدنانه) داشته باشن،
این یعنی سلامتی دیگه صرفاً مربوط به بدنش نیست، در روانش جاریه
یعنی برای مراقبت از قلب و بدنمون، باید روان با ظرفیت و آرومی داشته باشیم
ما تو دنیایی زندگی میکنیم که نمیتونیم آسیب نبینیم،
و دقیقاً هر کسی که خیلی مراقبت کنه آسیب نبینه، بیشتر ��سیب میبینه!
چون داره امکان آسیب که تو دل همه چیز وجود داره رو #انکار و رد میکنه
و بدون آسیب چیزی به دست نمیاد.
فقط میتونیم انتخاب کنیم که چطور میخوایم آسیب ببینیم