فکر نمیکنم داستان پیروز شدن نور به تاریکی یا تاریکی به نور باشه فکر میکنم نور و تاریکی هرروز سر یه ساعت مشخص به دیدن هم میان با هم یه نوشیدنی میخورن شاید یکم به هم نزدیک هم شدن و به واسطه ی عشق بازیشون تو هم حل شن و به هم میگن تو برو استراحت کن من جات وایمیستم قشنگم و بعد یه نگاه به ما مردم عصبی میکنن که انقدر ذهنمون درگیر بدبختیامونه که اصلا وقت نمیکنیم با نگاه کردن لحظه ی طلوع و غروب اینا ارضا شیم