شاید زنجیرک همین باشد.
نه آن زنجیری که به پا میبندند و صدای کشیدهشدنش روی زمین را میشنوی.
آن یکی سادهتر است.
این یکی دیده نمیشود.
یک صدا.
یک ساختمان.
یک غروب.
یک «علی دستم رو بگیر».
حلقه میشوند.
یکی پس از دیگری.
میپیچند دور گوشت.
پل.
رودخانه.
برجها.
خانه.
آسمان.
من.
فقط مادر نیست.
دو کلمه بیشتر نیست.
«مادر نیست.»
اما تمام جهان من somehow در فاصله همین دو کلمه فرو ریخته.
ساختمان فردا باز بالا میرود.
پسفردا هم.
روز بعد هم.
زندگی همین است لابد.
چیزهایی بالا میروند.
چیزهایی فرو میریزند.
👇
متاستاز.
چه کلمه زشتی.
چند هجای خشک پزشکی که میتواند یک خانواده را از پیش و پس خودش به دو نیم کند.
زندگی قبل از متاستاز.
زندگی بعد از متاستاز.
دوباره به ساناز زنگ میزنم.
جواب نمیدهد.
دو روز طول میکشد تا بتوانم صدایش را بشنوم.
وسط خیابان است. در گرمای تهران.
👇
یک بار وقتی شماره تلفنش دیگر زنگ نمیخورد؟
یک بار وقتی آخرین عکس تازهاش قدیمی میشود؟
یا هر بار که چیزی از او در حافظه م��و میشود، دوباره میمیرد؟
نمیدانم.
به ساختمان نگاه میکنم.
به آسمانی که دیگر تقریباً سیاه شده.
به چراغهای شکسته روی یارا.
همهچیز سر جایش است.
👇