@Adorno_Persian عزیز ممنونم که به ما یادآوری میکنی با هر پست در اینجا که، بابت هیچ چیزی بنده مشتی فرومایه و پست نشویم و در کنار ظلم نایستیم و حتی ظلم را مانند مشتی پستتر از ظالم سفیدشویی نکنیم، شاید درآینده در مورد این صفحه به مانند نور در روزگار تاریک چیزهای زیادی بنویسند
«شما را به تماشای مراسم اعدام خودم دعوت میکن��»
گفته بودند اگر خودش هم “توبه نامه” بنویسد شاید استالین درخواستش برای عفو دوستان ِشاعرش را بپذیرد.
نمیخواست اما نوشت!
آنها اعدام شدند.
خودش ممنوعالقلم و تبعید.
استالین گفته بود؛ بوریس پاسترناک زنده بماند اما تا حد مرگ تحقیرش کنید!
میدانست استالین شیفتهی اشعارش است. برای همین حاضر شد بخاطر جانِ ماندلشتام، پونین و دو شاعر گرجی، غرور خود را بشکند و با ندامتنامه راهی کرملین شود.
شکست و رفت و نشد!
شاعری که در جوانی با همان چند قطعهای که در نشریات منتشر کرده بود و در نگاه منتقدان با پوشکین و لرمانتف مقایسه شده بود، حالا در میانسالی و در نهایت تنگدستی و عسرت روزگار میگذراند؛ چون باید در چشم خلق، حقیر میشد.
۳۵ ساله ��ست که در نامهای به مارینا تسوتایوای شاعر مینویسد که به او و همسرش فرسنگها دور از شهر، اتاقی دادهاند مانند اصطبلِ اسبها.
«مشکل اصلی این است که به خاطر بخاری امکان تقسیمبندی اتاق نیست»
بیپول است و توان گرم کردن اتاق را ندارد.
که باید بلرزند؛ نه از سرما!
که از استبداد؛
که باید بگریند؛ نه از سیاهی!
که از ناامیدی؛
زیرا که میداند حیات استبداد به مرگ ِانسانیت بسته است و لگدمال کردن شرافت آدمی.
برای همین پاسترناک میگفت:
«استبداد چیز زیادی از شما نمیخواهد. فقط میخواهد از چیزهایی که بدانها عشق میورزید، متنفر باشید و چیزهای نفرتانگیز را دوست بدارید»
بیدلیل نبود که سالها بعد در جایی از شاهکارش “دکتر ژیواگو” نوشت:
«تنهایم.
در همه جا، ریاکاران فرمانروایند» /۱
تقریبا نزدیک به دو سال میشد عکاسی ورزشی نکرده بودم، ورکشاپ کنون قبل از جام جهانی برای ترینینگ دوربین R1 و لنز ۱۰۰-۳۰۰ این فرصت را داد که یک بازی عکاسی کنم تجربه جذابی بود، چقدر از عمر همه عکاسها در ایران صرف شد فقط برای نیاز اولیه عکاس که لنز و دوربین هست دلم میسوزه برای خودمون
۹۰ میلیون ایرانی تقریبا ۳ ماه با دنیا قطع ارتباط بودن، کلی شغل از بین رفته، اونوقت اصلاح طلب دوزاری وصل ضابطهمند تدریجی! اینترنت رو داره دستاورد جلوه میده. همون پدر قحبهای که شب دهم اسفند تو سالن اجتماعات خونهی فرشتهش کیک شادی میبرید.
معاویه پیش شماها قدیسه.
#پاينده_ایران
چندی پیش در اوج روزهای سیاه رفتم کنسرت یاسمین لوی، و پرتاب شدم به بیست و چهار سالگیم، کافههای ونک پارک و اوج جوانی و شور از اون شور فقط چند خاطره باقی مانده قرار نبود آنقدر ماجرا داشته باشیم ما فقط یک زندگی ساده میخواستیم، ولی خوب هیچ وقت چیزی برای ما ساده نبوده
از این سینه چاکان وطن در جنگ کسی نیست به قطعی اینترنت و اعدام اعتراض کنه، چطور میشه یک کشور ۹۰ میلیونی را از مدار جهانی خارج کنی اصلا انگار برای دنیا وجود نداره، آفرین اینترنت را قطع میکنیم بعدم اعدام میکنیم
@Adorno_Persian@Adorno_Persian عزیز امیدوارم که روزی شما را برای ساعاتی گپ زدن و خوردن قهوه در یک جایی از این جهان ملاقات کنم، واقعا از ته دل بیان کردم، شاید ساعتهای بتوانیم در مورد تراکتاتوس صحبت کنیم، امیدوارم ��ندگی این فرصت را بدهد
زندگی هر فرد محمل قربانی شدن آرزوها و در نهایت خود اوست.
@Adorno_Persian عزیز ممنون که به یادم بودی و در این روزگار سیاه مانند نوری بر وجودم بود، وینگنشتاین برای من خود انسان هست.
«مدتهاست مُردهام و اطرافیانم متوجه نشدهاند»
شش ماه پیش از آغاز جنگجهانی در نامهای به مناسبت سال نو، به برتراند راسل ِفیلسوف نوشته بود:
«تا دو روز پیش توان کار کردن نداشتم. هر روز با یک اضطراب وحشتناک و افسردگی دائمی، عذاب میکشم…
هرگز نمیدانستم، فقط یک قدم با جنون فاصله داشتن، به چه معناست»
با اینکه میگوید “زمزمهی عقل” را از لابلای زوزههای نفرین و نفیر جنون میشنود. اما امیدوار است چیزی قابل اعتناء بنویسد و کاری درخور کند.
هر چند بسیار بعید میداند زندگیش به سرانجامی مناسب برسد.
چند ماه بعد با آغاز جنگ، او که امکان اخذ معافیت پزشکی و نرفتن به جبهه را داشت، از فرط احساس رنج و بار طاقتفرسای اندوه، با کتاب “انجيل مختصر تالستوى” در کولهبارش به دیدار مرگ رفت، بلکه کشته شود.
نشد!
در جبهه جنوب اسیر شد و پس از جنگ از “اردوگاه اسرای جنگی کاسینو” در ایتالیا برای استادش در کمبریج، براتراند راسل پس مدتها بیخبری نامهی کوتاهی در فوریه ۱۹۱۹ نوشت:
«آدرس دقیق شما را نمیدانم، اما امیدوارم این سطور به نحوی به دستتان برسد»
در طول مدت جنگ و اسارت، رسالهی مختصری در باب منطق و فلسفه نوشته است که قصد دارد به طریقی بدست راسل برساند.
کتابچهای ��ه در نامهی ماه بعدش به راسل نوشت:
«فکر میکنم بالاخره مشکلات ِاصلی را حل کردهام»
اثری در حجم کوچک و در تاثیر عظیم.
رسالهای که موجب زلزله در تاریخ فلسفه شد.
کتابچه را با پیگیری راسل و از طریق نامهنگاری برای جان مینارد کینز، اقتصاددان بزرگ که با مقامات ایتالیایی در ارتباط بود، فرستاد و پس از چند ماه بدست راسل رسید.
پس از خواندن رساله، برتراند راسل در نامهای در ۱۳ اوت ۱۹۱۹ نوشت:
«من اثر شما را دو بار با دقت خواندهام. هنوز نکاتی هست که نمیفهمم…
اما معتقدم این رساله و ایدههای طرح شده در آن، ناب و بنیادین هستند»
و در ادامهی نامهاش در برگههایی جدا، پرسشهایش را ضمیمه میکند تا او از اردوگاه اسیران جنگی به آنها پاسخ دهد.
جواب او اما تکاندهنده است!
مینویسد؛ اجازه ندارد بیش از دو نامهی ۱۵ سطری در ماه بنویسد و از آن مهمتر دستنویس و متن رساله را در اختیار ندارد، بنابراین نمیداند بندهای مورد ارجاع راسل دقیقا کدامین شمارهها و بخشهای رسالهاش هستند.
همین بس، که با آزادی به زادگاهش وین بازگشت و در نامهای از راسل که در سراسر اروپا شناخته شده بود، خواست تا توصیهنامهای برای ناشر اتریشی بنویسد بلکه رسالهاش منتشر شود.
«ناشر که حتی نام مرا را هم نشنیده، برای اطمینان از اینکه کتاب واقعا ارزش چاپ دارد، به قضاوت یک متخصص نیاز دارد. برای این منظور، او میخواست از یکی از اساتید فلسفه در اینجا، کارم را تایید کند.
اما به او گفتم که هیچکس اینجا نمیتواند در مورد کتاب، قضاوت درستی داشته باشد»
او پیشتر رساله را به گوتلوب فرگه منطقدان بزرگ، نشان داده بود که بنا به نامهاش به راسل؛
«خودش به من گفت که حتی یک کلمه از آن را نمیفهمد»
راسل محکمترین توصیهنامه را به ناشر نوشت و نه تنها “تراکتاتوس” رسالهی منطقی-فلسفی منتشر شد که لودویگ ویتگنشتاین ۳۰ ساله در مقام یکی از بزرگترین فلاسفهی تاریخ متولد گردید.
هر چند، همچنان و تا به انتها، فقط یک گام با جنون فاصله داشت!
زیرا آنچنان که در همان ایام برای دوستش، پل آنگلمان نوشته بود:
«درد اصلی اینجاست که نزدیکان و خویشانت هم نمیتوانند بفهمند در چه برزخی هستی»
که آنچه از دست داده، چیزی است جبران ناپذیر.
میگوید که باید ستاره میشد و به آسمان میرفت.
اما حالا بجایش به قعر زمین سقوط کرده است.
که آنچه از کف داده، امید است و در نتیجه زندگیش مملو از زوائد و خالی از معنا شده.
و در نهایت ویتگنشتاین مینویسد:
«خرسند باش اگر نمیفهمی چه میگویم»/۱
سال ۱۳۷۴ - جشن سینمایی مجلهی «گزارش فیلم»
رضا کیانیان دعوت میشه روی صحنه که یک قسمت برنامه رو اجرا کنه، سپس کیارستمی میاد تا جایزهی بیضایی رو بده. چه تصویر نوستالژیکی.
«مادامی که جهان همین است، همه چیز کاذب است»
- تئودور آدورنو (در گفتگو با ماکس هورکهایمر ۱۹۵۶)
صد روز که هیچ، این زخم هرگز درمان نمیشود!
#IranMassacre