بعد از دوسال برگشتم که اینو بنویسم و دوباره برم :
زندگی پسری که دو ماه پیش روزی یه پاکت سیگار میکشید و فلوکستین صبحگاهی میخورد تا افسردگیش برطرف شه ، آرزوی الانمه…
اون روزارو یادم نمیره که نه توییتری بود و نه زیدی و نه هیچی.
تو کتابخونه لای کتابام بودم و شبا با آهنگات میزدم بیرون و غرق رویاها و غمام میشدم.
جنس غمت جنس دیگه ایه بمانی .
رفیق صمیمیت برات پاتولوژی پدرشو میفرسته .
باز میکنی.
زنگ میزنه و سخت ترین کار دنیا اون لحظه اینه که تو باید براش بدخبر باشی .
من واقعا ازین غمگینم که هرشب صدای یکی از عزیزامو اینجوری میشنوم…