«حبس در جنگ - نامهی اول - به روایت سهیل عربی»
سهیل عربی پس از آزادی از زندان، یک رویدادنگاریِ ۳۹ صفحهای منتشر کرده که روایتیست دستاول از شرایطِ غیرانسانیِ زندان قزلحصار -همزمان و پس از جنگ ۴۰ روزه.
آقای عربی در ابتدای این رویدادنگاری در بخشی با عنوان «پیشگفتار» ��وشته است:
«سلول ۱۰ سوئیت قزلحصار؛ همانجایی که سازمان زندانها آن را «اندرزگاه تربیت_سالن ۳۵ واحد ۳ ندامتگاه قزلحصار» مینامد.
کنارم چند جوانِ متولد نیمه دوم دهه هشتاد نشستهاند؛ کمتر از بیستساله. گردنهایشان را بالا و پایین و چپ و راست تکان میدهند؛ تمرین میکنند تا عضلات گردنشان برای طناب دار آماده شود.
با بغض و اندوه میگویند: «میخواهیم گردنهایمان را برای دار آماده کنیم.»
اینجا بوی مرگ چنان سنگین است که وقتی زمین از انفجارها و عبور جنگندههای آمریکایی یا اسرائیلی میلرزد و طلق پنجرهها فرو میریزد، کسی نمیترسد. بسیاری هورا میکشند و شادی میکنند. گاهی اگر بیش از یک روز صدایی از جنگندهها و انفجارها نیاید، بسیاری از زندانیان و حتی برخی از کارکنان زندان غمگین میشوند...
اینجا ایران است.
سوئیت واحد سه زندان قزلحصار.
صدای فریاد چند زندانی از راهرو میآید:
«ننگ بر ستمگر! ننگ بر شکنجهگر!»
صدایشان آشنا است.
حمزه و سعید را تشخیص میدهم.
اینجا چه میکنند؟ چرا فریاد میزنند؟
چند روز بعد میفهمم پویا(قبادی) و چند همبند پیشینم، از مدتها پیش در سلول کناری بودهاند و سپس اعدامشان کردهاند.
اندوه و خشم چنان در وجودم موج میزند که نزدیک است منفجر شوم، اما نباید همسلولیهایم بفهمند. آنها بسیار جواناند و از محکومیت به اعدام وحشتزده.
• یک غروب، افسر جانشین در سلول را باز میکند و سلطانعلی را صدا میزند:
• «پیرمرد بیا بیرون. همسلولیهات خیلی جواناند، سر و صدا میکنند، اذیت میشوی. بیا ببرمت جای بهتر.»
• سلطانعلی میگوید: «اشکالی ندارد، دوستشان دارم.»
• افسر پاسخ میدهد: «دستور از بالاست، پیرمرد.»
• سلطانعلی را میبرند.
• صبح از افسر نگهبان میخواهیم داروهای سلطانعلی را به او برسانیم. میگوید: «دیگر به دارو نیاز ندارد.»
• آنگاه میفهمیم «جای بهتر» یعنی جوخه اعدام.
**
نزدیک نیمهشب، در سلول باز میشود. افسر نگهبان میگوید:
«عرفان شکورزاده بیا بیرون، افسر جانشین کارت دارد.»
ما میدانیم این ساعت شب، افسر جانشین با محکوم به اعدام چه کار دارد. یخ میزنیم.
لحظات بلند شدن عرفان و گامهایش به سمت در، فریم به فریم در ذهنمان حک شده است. قبل از خروج، با حرکت لب و بیصدا میگوید:
«وصیتهایم را فراموش نکنید.»
«اگر جسم ما اعدام شد، روح آزادیخواهیمان باید تکثیر شود.
اگر رفتم، برایم سوگواری نکنید. مرا و هر دادخواه جانباختهای را زندگی کنید.»
فردا نوبت عباسی و افراشته است.
پسفردا مهرداد و...
بعضیها را پیش از اجرای حکم با لوله آب میزنند. هر زندانی که اعتراض کند، او را هم...
اینجا فقط شکنجهگاه و کشتارگاه نیست. فجایعی رخ میدهد عجیبتر از بدترین کابوسهای آدمی.
صدای کتک زدن همبندان با لوله آب.
صدای میثم سیفی، افسر نگهبان ولایی که با ذوق به دستیارانش میگوید:
«بچهها گرم کنید برای مراسم استقبال از یک معاند!»
دقایقی بعد در ورودی بند باز میشود، دست و پای زندانی را میبندند و سه نفر با لوله به جانش میافتند.
اینجا قزلحصار است.»
■■■
سهیل عربی در توصیف این رویدادنگاری که در ۳۹ صفحه منتشر شده، نوشته است: آنچه نوشتم تنها بخشی از آن ��یزی است که در این ماهها بر ما گذشت. فجایع، تحقیرها، شکنجهها و رنجهایی که زندانیان در اینجا تحمل میکنند بسیار فراتر از آن چیزی است که در این نامه آمده است. با توجه به شرایط جسمی و روحیام و با توجه به فوریتِ رساندن صدای کسانی که هر لحظه جانشان در خطر است، فعلاً فقط به مهمترین موارد؛ یعنی خطر جانی زندانیان و شکنجههایی که بر آنان اعمال میشود، پرداختم. اگر عمر و فرصت یاری کند، بهزودی درباره دیگر آنچه دیدهام و بر ما گذشته است نیز خواهم نوشت؛ برای ثبت حقیقت و برای آنکه رنج انسانها در سکوت و فراموشی دفن نشود.
۱۴ خرداد ۱۴۰۵
متن کامل در فرمت پیدیاف 👇
https://t.co/hkpAgzspQH…
هشدار: خواندن این متن به دلیل روایتِ خشونتِ اعمال شده علیه زندانیان و توصیفِ شرایطِ غیرانسانی زندان قزلحصار، ممکن است برای برخی خوانندگان مناسب نباشد. (!)
⛔️ویدئو، آثار شکنجه و ضربوجرح شدید سهیل عربی را ثبت کرده و حاوی زخم در ناحیه صور��، دست، پا و بیضه است.
لینک دسترسی به ویدئو👇
https://t.co/hkpAgzspQH…
#سهیل_عربی
#SoheilArabi
حبس در جنگ؛ تلاش برای بقا در زندان قزلحصار، به روایت #سهیل_عربی
سلول ۱۰ سوئیت قزلحصار؛ همانجایی که سازمان زندانها آن را «اندرزگاه تربیت، سالن ۳۵ واحد سه ندامتگاه قزلحصار» مینامد. کنارم چند جوان متولد نیمه دوم دهه هشتاد نشستهاند؛ کمتر از بیستساله. گردنهایشان را بالا و پایین و چپ و راست تکان میدهند تا عضلا��شان را برای طناب دار آماده کنند. با بغض میگویند میخواهند گردنهایشان را برای اعدام آماده کنند. اینجا بوی مرگ آنقدر سنگین است که حتی وقتی زمین از انفجارها و عبور جنگندهها میلرزد و طلق پنجرهها فرو میریزد، کسی نمیترسد. بعضیها حتی هورا میکشند. اگر یکی دو روز خبری از انفجار نباشد، برخی زندانیان و حتی کارکنان زندان غمگین میشوند. اینجا ایران است؛ سوئیت واحد سه زندان قزلحصار.
باورکردنی نیست که سهیل عربی هنوز دستگیر و زندانی می شود.
سالهاست که نام او با زندان، شکنجه، تبعید و آزار گره خورده است. رژیمی که حتی مادرش را نیز از فشار، بازداشت و رنج بینصیب نگذاشت، امروز همچنان از سهیل میترسد؛ از یک انسان، از یک صدا، از یک قلم.
این حکومت با نسلهای جوان ایران چه نکرده است؟
به جای دانشگاه، زندان. به جای زندگی، بازجویی. به جای آینده، پرونده. به جای آزادی، تبعید و سلول.
جوانی سهیل و هزاران جوان دیگر این سرزمین پشت میلهها، در دادگاهها و زیر سایه احکام ظالم��نه سپری شد؛ سالهایی که هرگز بازنمیگردند.
اما آنچه از همه دردناکتر است، عادی شدن این رنجهاست. اینکه خبر زندانی بودن سهیل عربی دیگر بسیاری را شوکه نمیکند، چون آنقدر تکرار شده که به بخشی از واقعیت تلخ زندگی در جمهوری اسلامی تبدیل شده است.
نباید فراموش کنیم. نباید عادت کنیم.
سهیل عربی باید آزاد باشد، نه اینکه بهترین سالهای عمرش را در بند بگذراند.
#سهیل_عربی
#قزلحصار
زندان قزلحصار به روایت سهیل عربی……..”در تاریخ ۲۹ فروردین به این وضعیت اعتراض کردم؛ به محرومیت از هواخوری، تماس و شرایط غیرانسانی. افسر نگهبان، میثم ��یفی، گفت «دنبال قانون میگردی؟ اینجا قانون ندارد.» وقتی اعتراضم را ادامه دادم، مرا به بیرون سلول کشاندند. با لوله و لگد به جانم افتادند. روی زمین افتاده بودم، دست و پایم را بستند و بیش از چهل ضربه زدند. فریاد میزدم «ننگ بر شکنجهگر» و او میگفت «بگو گه خوردم.» نگفتم. آنقدر زدند تا بیهوش شدم.” ……
«حبس در جنگ - نامهی اول - به روایت سهیل عربی»
سهیل عربی پس از آزادی از زندان، یک رویدادنگاریِ ۳۹ صفحهای منتشر کرده که روایتیست دستاول از شرایطِ غیرانسانیِ زندان قزلحصار -همزمان و پس از جنگ ۴۰ روزه.
آقای عربی در ابتدای این رویدادنگاری در بخشی با عنوان «پیشگفتار» نوشته است:
«سلول ۱۰ سوئیت قزلحصار؛ همانجایی که سازمان زندانها آن را «اندرزگاه تربیت_سالن ۳۵ واحد ۳ ندامتگاه قزلحصار» مینامد.
کنارم چند جوانِ متولد نیمه دوم دهه هشتاد نشستهاند؛ کمتر از بیستساله. گردنهایشان را بالا و پایین و چپ و راست تکان میدهند؛ تمرین میکنند تا عضلات گردنشان برای طناب دار آماده شود.
با بغض و اندوه میگویند: «میخواهیم گردنهایمان را برای دار آماده کنیم.»
اینجا بوی مرگ چنان سنگین است که وقتی زمین از انفجارها و عبور جنگندههای آمریکایی یا اسرائیلی میلرزد و طلق پنجرهها فرو میریزد، کسی نمیترسد. بسیاری هورا میکشند و شادی میکنند. گاهی اگر بیش از یک روز صدایی از جنگندهها و انفجارها نیاید، بسیاری از زندانیان و حتی برخی از کارکنان زندان غمگین میشوند...
اینجا ایران است.
سوئیت واحد سه زندان قزلحصار.
صدای فریاد چند زندانی از راهرو میآید:
«ننگ بر ستمگر! ننگ بر شکنجهگر!»
صدایشان آشنا است.
حمزه و سعید را تشخیص میدهم.
اینجا چه میکنند؟ چرا فریاد میزنند؟
چند روز بعد میفهمم پویا(قبادی) و چند همبند پیشینم، از مدتها پیش در سلول کناری بودهاند و سپس اعدامشان کردهاند.
اندوه و خشم چنان در وجودم موج میزند که نزدیک است منفجر شوم، اما نباید همسلولیهایم بفهمند. آنها بسیار جواناند و از محکومیت به اعدام وحشتزده.
• یک غروب، افسر جانشین در سلول را باز میکند و سلطانعلی را صدا میزند:
• «پیرمرد بیا بیرون. هم���سلولیهات خیلی جواناند، سر و صدا میکنند، اذیت میشوی. بیا ببرمت جای بهتر.»
• سلطانعلی میگوید: «اشکالی ندارد، دوستشان دارم.»
• افسر پاسخ میدهد: «دستور از بالاست، پیرمرد.»
• سلطانعلی را میبرند.
• صبح از افسر نگهبان میخواهیم داروهای سلطانعلی را به او برسانیم. میگوید: «دیگر به دارو نیاز ندارد.»
• آنگاه میفهمیم «جای بهتر» یعنی جوخه اعدام.
**
نزدیک نیمهشب، در سلول باز میشود. افسر نگهبان میگوید:
«عرفان شکورزاده بیا بیرون، افسر جانشین کارت دارد.»
ما میدانیم این ساعت شب، افسر جانشین با محکوم به اعدام چه کار دارد. یخ میزنیم.
لحظات بلند شدن عرفان و گامهایش به سمت در، فریم به فریم در ذهنمان حک شده است. قبل از خروج، با حرکت لب و بیصدا میگوید:
«وصیتهایم را فراموش نکنید.»
«اگر جسم ما اعدام شد، روح آزادیخواهیمان باید تکثیر شود.
اگر رفتم، برایم سوگواری نکنید. مرا و هر دادخواه جانباختهای را زندگی کنید.»
فردا نوبت عباسی و افراشته است.
پسفردا مهرداد و...
بعضیها را پیش از اجرای حکم با لوله آب میزنند. هر زندانی که اعتراض کند، او را هم...
اینجا فقط شکنجهگاه و کشتارگاه نیست. فجایعی رخ میدهد عجیبتر از بدترین کابوسهای آدمی.
صدای کتک زدن همبندان با لوله آب.
صدای میثم سیفی، افسر نگهبان ولای�� که با ذوق به دستیارانش میگوید:
«بچهها گرم کنید برای مراسم استقبال از یک معاند!»
دقایقی بعد در ورودی بند باز میشود، دست و پای زندانی را میبندند و سه نفر با لوله به جانش میافتند.
اینجا قزلحصار است.»
■■■
سهیل عربی در توصیف این رویدادنگاری که در ۳۹ صفحه منتشر شده، نوشته است: آنچه نوشتم تنها بخشی از آن چیزی است که در این ماهها بر ما گذشت. فجایع، تحقیرها، شکنجهها و رنجهایی که زندانیان در اینجا تحمل میکنند بسیار فراتر از آن چیزی است که در این نامه آمده است. با توجه به شرایط جسمی و روحیام و با توجه به فوریتِ رساندن صدای کسانی که هر لحظه جانشان در خطر است، فعلاً فقط به مهمترین موارد؛ یعنی خطر جانی زندانیان و شکنجههایی که بر آنان اعمال میشود، پرداختم. اگر عمر و فرصت یاری کند، بهزودی درباره دیگر آنچه دیدهام و بر ما گذشته است نیز خواهم نوشت؛ برای ثبت حقیقت و برای آنکه رنج انسانها در سکوت و فراموشی دفن نشود.
۱۴ خرداد ۱۴۰۵
متن کامل در فرمت پیدیاف 👇
https://t.co/tEqLE7s3qg
هشدار: خواندن این متن به دلیل روایتِ خشونتِ اعمال شده علیه زندانیان و توصیفِ شرایطِ غیرانسانی زندان قزلحصار، ممکن است برای برخی خوانندگان مناسب نباشد. (!)
⛔️ویدئو، آثار شکنجه و ضربوجرح شدید سهیل عربی را ثبت کرده و حاوی زخم در ناحیه صورت، دست، پا و بیضه است.
لینک دسترسی به ویدئو👇
https://t.co/lJWuVGOspA
روایت #سهیل_عربی از سوئیت ۳۵ زندان قزلحصار؛ «از اعدام زندانیان تا شکنجه و ضربوشتم» اوبتارگی از زندان قزلحصار آزاد شد.
“حبس در جنگ؛ تلاش برای بقا در زندان قزلحصار، به روایت سهیل عربی
سلول ۱۰ سوئیت قزلحصار؛ همانجایی که سازمان زندانها آن را «اندرزگاه تربیت، سالن ۳۵ واحد سه ندامتگاه قزلحصار» مینامد. کنارم چند جوان متولد نیمه دوم دهه هشتاد نشستهاند؛ کمتر از بیستساله. گردنهایشان را بالا و پایین و چپ و راست تکان میدهند تا عضلاتشان را برای طناب دار آماده کنند. با بغض میگویند میخواهند گردنهایشان را برای اعدام آماده کنند. اینجا بوی مرگ آنقدر سنگین است که حتی وقتی زمین از انفجارها و عبور جنگندهها میلرزد و طلق پنجرهها فرو میریزد، کسی نمیترسد. بعضیها حتی هورا میکشند. اگر یکی دو روز خبری از انفجار نباشد، برخی زندانیان و حتی کارکنان زندان غمگین میشوند. اینجا ایران است؛ سوئیت واحد سه زندان قزلحصار.
از راهرو صدای فریاد میآید: «ننگ بر ستمگر! ننگ بر شکنجهگر!» صداها برایم آشناست؛ حمزه و سعید. چند روز بعد میفهمم پویا قبادی و چند همبند دیگرم که در سلول کناری بودند، اعدام شدهاند. خشم و اندوه در وجودم موج میزند، اما باید پنهانش کنم؛ همسلولیهایم جواناند و از اعدام وحشت دارند.
یک غروب افسر جانشین در را باز میکند و سلطانعلی را صدا میزند. میگوید «بیا ببرمت جای بهتر.» فردا میفهمیم جای بهتر ی��نی اعدام. نیمهشبهای زیادی هم با همین صداها بیدار میشویم؛ «بیا بیرون، کارت دارند.» میدانیم یعنی چه. عرفان قبل از رفتن با لب بیصدا میگوید: «اگر رفتم، برایم سوگواری نکنید، مرا زندگی کنید.»
اینجا فقط زندان نیست؛ جایی است که پیش از اعدام، آدمها را میشکنند. صدای ضربه لوله آب به بدن زندانیها، صدای خنده نگهبانها، و جملههایی مثل «بچهها گرم کنید برای استقبال از یک معاند» بخشی از زندگی روزمره است.
۲۰ اسفند ۱۴۰۴، در شرایطی که با قطع اینترنت کارم را از دست داده بودم، برای گذران زندگی با موتور کار میکردم. حوالی عصر در پارک اوستا نشسته بودم که ناگهان دو نفر به من حمله کردند. گفتند از قرارگاه ثارالله هستند. گوشی و وسایلم را گرفتند، فحاشی کردند و مدام میپرسیدند «استارلینک و اسلحه کجاست؟» بعد از چند بازجویی و ضربوشتم، مرا با چشمبند به الف یک بردند؛ همانجایی که میگویند «اینجا اوین نیست، حقوق بشر آنتن نمیدهد.»
تمام شب را با دست و پا و چشم بسته در مینیبوس نگه داشتند. با تمسخر میگفتند آنقدر نگهت میداریم تا «به خودت بشاشی.» صبح بازجو آمد و گفت «خوش گذشت؟» گفتم «نوبت شما هم میرسد.» بازجوییها ادامه داشت: چرا اعتراض کردی، چرا به زخمیها کمک کردی. جوابم این بود که اعتراض با اغتشاش فرق دارد.
در بازپرسی، روی برگه نوشتند متهم به اجتماع و تبانی هستم. نوشتم من دادخواهم. برایم قرار بازداشت موقت با محرومیت از تماس و ملاقات صادر کردند و در نهایت مرا به قزلحصار فرستادند.
در سوئیت، سلولی کوچک با بنر «محروم از تماس و ملاقات». ابتدا با سلطانعلی و پارسا بودم. سلطانعلی پنجاه روز انفرادی را پشت سر گذاشته بود و آمدن ما را «گشایش» میدانست. بعد مهدی اضافه شد. گاهی ما را بین سلول ۳ و ۱۰ جابهجا میکردند. سال تحویل را بدون هیچ وسیلهای، فقط از صدای تبریک نگهبانها فهمیدیم. چند جوان تازهوارد که به شدت شکنجه شده بودند را آوردند؛ از ترس شوکه بودند و از تهدید به اعدام حرف میزدند.
شرا��ط نگهداری بسیار بد بود؛ سلولهای کوچک، جمعیت زیاد، نبود هواخوری، غذای کم و بیکیفیت، نبود امکانات بهداشتی. ده نفر در یک سلول ۱۲ متری، یک لیوان برای همه، چای در بطری پلاستیکی مچاله. بسیاری از زندانیان حتی از خانوادههایشان بیخبر بودند.
در تاریخ ۲۹ فروردین به این وضعیت اعتراض کردم؛ به محرومیت از هواخوری، تماس و شرایط غیرانسانی. افسر نگهبان، میثم سیفی، گفت «دنبال قانون میگردی؟ اینجا قانون ندارد.» وقتی اعتراضم را ادامه دادم، مرا به بیرون سلول کشاندند. با لوله و لگد به جانم افتادند. روی زمین افتاده بودم، دست و پایم را بستند و بیش از چهل ضربه زدند. فریاد میزدم «ننگ بر شکنجهگر» و او میگفت «بگو گه خوردم.» نگفتم. آنقدر زدند تا بیهوش شدم.
در بهداری به هوش آمدم؛ خونریزی شدید داشتم. بعد در بیمارستان مشخص شد بیضهام آسیب جدی دیده و بینیام شکسته است. با این حال گزارش کردند که خودزنی کردهام. بعدها گفتند فیلمها نشان میدهد که ضربوشتم صورت گرفته، اما در عمل هیچ برخوردی با ضارب نشد.
ادامه👇👇