شروع کردن سریالی که توش دختر پسرای ۱۷، ۱۸ ساله تمام مدت ماشین سواری میکنن و مسابقه میدن، برای منی که ریسینگ یکی از فانتزیهای دستنیافتنیمه ایدهی مناسبی نبود. افسردگی گرفتم.
نمیدونم چطور بگم ولی himym برام مثل پلو ساده تو غذاهاست. هیچ سریال یا فیلمی رو بجز اون نمیتونم ریواچ کنم بدون اینکه حوصلهم سر بره یا انرژی ازم بگیره. یه اپیزود رندوم باز میکنم و اوضاع یه کم بهتر میشه.
چرا کسی به اون حرفای سرنوشت سازی که لیلی تو شرایط حساس به بقیه میزد اشاره نمیکنه؟ مثلا آخرای فصل ۹ که داشت به تد میگفت این چیزای خوب نیستن که باید باهاشون خداحافظی کنی :))
دقت کردم برای امیدواری اطرافیانم حاضرم هرکاری بکنم.
مثلا ممکنه در اون شرایط خودم امیدوار نباشم ولی میتونم ساعتها بشینم یکیو قانع کنم که چرا نباید امیدتو از دست بدی و جالبه که دلایلم گاهی خودمم متعجب میکنه.
بیخیال فکر و خیالات میشی و همه تمرکزتو جمع میکنی بشینی به کارات برسی، یهو از نمیدونم کجا جواب سوالی که روزها بهش فکر کرده بودی توی ذهنت جرق�� میزنه. ذهن عزیزم، با کار کردن مشکلی داری؟
داشتم راجع به لپتاپم تو یوتیوب ویدیو میدیدم، ویدیو اول گفت هر چندروز کامل خاموش کنید، چند تا ویدیو بعد گفت تا مجبور نشدین خاموش نکنید.
وا! از کی تا حالا یوتیوب مثل اینستا شده؟