یکی از آرزوهام اینه که یه کافه کتاب بزنم و همینجوری که داری قهوه میخوری دنبال کتاب مورد علاقت بگردی
یه قسمتش هم مخصوص وسایل قدیمی و داستانشون
یه قسمتیش هم اختصاص داده بشه به گل
هر بخش هم یه رنگ باشه
یه بخش برا کسایی که عاشق رنگ روشنن و بخش دیگ کسایی که عاشق رنگ های تیره و تاریکن
دلش میخواست در کتابش غرق شود و به داستان خود بازنگردد؛ به خواب فرو رود و به بیداری بازنگردد؛ چنان برقصد که از خود جدا شود و به خود بازنگردد. تمام وجود او در تمنای سفری یکطرفه و بیبازگشت بود.
متوجهشدم هرکاری که پشتش هدفی نباشه و ندونی چرا داری انجامش میدی فقط انرژیت رو میگیره. زود خسته میشی، نااُمیدی میاد سراغت و کلی بخوام بگم غر سرتا��ات رو در بر میگیره.