بعد از سالها دوباره ساز زدن رو شروع کردم.
از یه جهت از خودم شرمندهام؛ اینکه سالها به خاطر کمالگرایی خودم و سختگیری بعضی استادها ساز رو هی کنار گذاشتم. از یه جهت هم خوشحالم؛ چون هنوز دستم روی ساز غریبه نیست.
یادمه از ۱۲ سالگی ساز میزدم. هر وقت میخواستم مسیر خودم رو برم..
از صبح امروز بگم که حسابی سگ بودم.
زدم بیرون یه چرخی بزنم، برگشتنی سوار اسنپ شدم.
راننده بازنشسته ارتش بود.
از گرونی گفت، از خستگیش گفت، از اینکه حقش این زندگی نیست گفت.
آخرش رسید به این جمله:
تنها راه نجاتم خودکشیه.
هیچی دیگه، نشستیم گریه کردیم تا رسیدیم.
روزم ساخته شد🥺