امشب وقتی برمیگشتم خونه راننده اسنپیه کُرد بود فارسی حرف میزد سرکوچه که رسید برگشت گفت داداش تو چقدر خسته اییی با این سنت فکر چیو میکنی از موقعی که نشستی یک کلمه حرف نزدی زل زدی به آینه ماشین انگار دارن میبرن اعدامت ک��ن یکم بخند بابا
یه هییی کشیدم و خندیدم پیاده شدم...