آخرش وقتی همه ی آدما و هیاهو هاشون میرن پی کارشون و اتفاقات روز تموم میشن، تازه به خودت میای و یادت میاد که زیر همه ی این روزمرگی ها یه زندگی ویران شدست که تو بازمانده شی.
و شاید دیگه هیچ چیز اونطور که تا یه کم پیش بود ، نشه...
چرا همه ��هو شوهر کردن؟
تو این وضعیت بی پولی، پول عمل دماغاتونو از کجا آوردین؟
جریان لیلیوم چیه همتون هدیه گرفتین؟
چرا هی سفر و تفریح و اینور اونورین؟
چجوری همتون خوشگلتر و موفق تر شدین؟
چرا فقط من بگا رفتم ؟!
حد وسطم رو گم کردم، نه با آدمها حس بهتری دارم، نه با تنهایی به توافق میرسم، نه حوصله شلوغی رو دارم، نه با سکوت خونه کنار میام، نه انرژی کافی برای حرف زدن دارم، نه با خودخوری حس راحتی دارم، بعضی روزها به معنای واقعی کلمه از کادر زندگی خارج میشم.