آیت الله محمدهادی تألهی:
بعضی ��زرگان توصیه میفرمودند: شبهای جمعه سه مرتبه سوره توحید را برای امواتی که وارث ندارند، بخوانید. آنها ناامید هستند امیدوار میشوند. خدای تعالی تو را ناامید نفرماید.
@Narges_amiri83 برنج و ماش که با هم پخته شده و کاملاً نرم و چسبنده شدهاند، درون یک غور کشیده میشوند. وسط برنج را به شکل یک دایره یا گودال خالی میکنند.داخل این گودال را با چکه یا ماست سیری پر میکنند بعد کره داغشده را روی ماست و برنج می��یزند که صدای جلزولیز بده 🤤
خاندان شیک پوش پهلوی که یکسره درحال وعشق وحال درسوئیس و سایر جاها بودند و بچه هایی که حتی برای دیدار شاه، کفش برای پوشیدن نداشتند!را مقایسه کنیدبا ساده زیستی ومردمی بودن رهبران جمهوری اسلامی
برای چنین رهبرانی باید جان داد❤️
#باید_برخاست
۱/۲
کلمه «کل یوم عاشور�� و کل ارض کربلا» یک کلمه بزرگیست، همه روز باید ملت ما این معنی را داشته باشند که امروز روز عاشوراست و ما باید در مقابل ظلم بایستیم و همین جا هم کربلاست و باید نقش کربلا را پیاده کنیم؛ کربلا انحصار به یک زمین ندارد، انحصار به یک افراد نمیشود. قضیه کربلا...
امیرمؤمنان فرمود:
منم؛
شیر بیشۀ جنگها،
مایۀ افتخار جهانیان،
زادۀ کعبه،
کسی که جبرائیل به او خدمت کرده و
امام مرتضی...
الفضائل، شاذان، ج۱، ص۸۰، حدیث مفاخره
#فضائل
کودکان در چادرهای غزه به طور مداوم در معرض خطر نیش عقرب و مار قرار دارند. آوارگی حتی خواب را هم به خطر تبدیل کرده است. لطفاً سکوت نکنید و به اشتراک بگذارید.
از سال ۷۳ تا ۸۵ یه همسایه داشتیم که بنّا بود.
چهارتا دختر زیبا داشت.
البته یک پسر هم داشت که از همه بزرگتر بود.
خیلی فقیرتر از ما بودند.
به طوری که سالها طول کشید تا خونهشون رو تکمیل کنن.(در حالی که در این خونهی نیمهکاره زندگی میکردن)
فقر در البسه و چهرهی فرزندانِ این همسایه پیدا بود ولی آدمهای باوقار و با عزت نفسی بودن.
اعتراف میکنم که ما پسرهای محله که در سنِ شکار بودیم، نتونستیم هیچ آماری از دختر��شون بدست بیاریم.
اذان مغرب که میشد، پدر به همراه دخترها و پسرش میرفتن مسجد محل...
پسر که بزرگتر شد،خودش خواهراشو میبرد مسجد.
چادرِ مشکی خواهرها اینقدر کهنه و آفتابسوخته شده بودن که کاملا رنگشون روشن شده بود...مثل چادر کهنهای که روی وسایل میکشن!
عمویم بنا بود و از پاکدستی و ح��ال خوری این همسایهمون خبلی میگفت.
هیچ حاشیهای از این خانواده ندیدم و حس خوبی بهشون داشتم.
از اون محل رفتیم و من بصورت قراردادی در یک شرکت نیمه دولتی استخدام شدم.
۱۵ سال بعد دیدم که احمد(پسر اون همسایهمون) درب ورودی امور مالی شرکت ایستاده.
خیلی خوشحال شدم که دیدمش...گفتم اینجا چیکار میکنی؟
متوجه شدم در یکی از شعب شرکت ما شاغل هستش.
پرسید که مسئول درآمدیِ شرکت کیه؟
اون موقع من بصورت موقت در حسابداری کار میکردم و بهش گفتم چیکارش داری؟
گفت باید به خودش بگم...هر چقدر اصرار کردم نگفت.
آخرش گفتم:"بابا من خودم امور درآمدی رو انجام میدم"
گفت:"میخوام ۵۰ هزار تو��ن به درآمدی شرکت واریز کنم"
گفتم چرا؟...گفت دلم میخواد!
گفتم نمیشه..من باید علت واریز رو توی سیستم بنویسم و اِلا برام دردسر میشه.
خلاصه بعد از ک��ی کلنجار رفتن گفت:«امروز صبح که اومدم دفتر مرکزی شرکت، دیدم که مراسم عزاداری محرم هست و حلیم دادند لذا در مراسم شرکت کردم و حلیم رو خوردم...اما بعد از مراسم از برگزار کنندهی روضه پرسیدم این مراسم واسه کارکنان دفتر مرکزی شرکت بود یا شعب رو هم شامل میشد؟...ایشون گفتن که برای بچههای دفتر مرکزی بوده...لذا اومدم پول حلیم رو واریز کنم که مشکل شرعی نداشته باشه»
گفتم برو بابااا لازم نیست واریز کنی...
گفت:"شما اختیار بخشش رو ندارید...شماره حساب رو بدید"
گفتم خودم واریز مکنم که قبول نکرد و مبلغ رو واریز کرد.
تصمیم یهویی گرفتم واسه سلامتی *آقا امام زمان علیه السلام * ظهر عاشورا شله زرد بپزم...
الهی من به فدای قلبِ نازنین تون😭💔😭
عرض تسلیت به ساحت مقدس آقا امام زمان علیه السلام 🏴