یک گاز استریل و کیسه در دستم گرفته بودم و در میان آوارها میگشتم. هر تکه گوشت یا انگشتی را که پیدا میکردم میگذاشتم روی گازاستریل و میبردم به پزشکی قانونی. ماکان مانند تعدادی از اعضای خانواده مادری نشانی روی بدنش داشت، نشانهای شبیه خال که روی دست و پا و بخشهایی از بدنش بود. در زمستان این نشانهها پررنگتر میشد و من هم به دنبال این نشانه بودم.
گفتم بهتون چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
بعد یکسال، تو بدترین بازار کار فنلاند…بعد بالای ۴۰۰ روز دوام آوردن…بعد اینکه یک سال تو خونه خودم نخوابیدم که بتونم خرج زندگیمو با اجاره خونهم به مسافر در بیارم..
بلاخره آفر گرفتم…و آفری که اصلا هم پایینتر از پوزیشن قبلیم نیست…
سال سیاه گذشت…
تخمیتر از ایرانیهای فنلاند نمیدونم وجود داره یا نه…اما در حالیکه من یکسال به سخت ترین شکل ممکن زندگی کردم و مدام در حال نظافت خونه برای اجارهش به مسافرای مختلف بودم تا هزینه زندگیم رو مدیریت کنم چون سطلی نبودم و ضد جنگ بودم رفتن پخش کردن که من آدم حکومتم و هزینه خونه مرکز شهرم رو ج ا میده🤣 چقد بدبختن واقعا…آدم باید به توهم و بدبختیشون بخنده