میگذره؟ کی؟ یک سال دیگه؟ دو سال دیگه؟ ده سال دیگه؟ باور کن من دلم زندگی کردن میخواست، نه انتظار کشیدن برای تمام شدن دردی که معلوم ن��ود کی، کجا و چطور دستش را از بیخ گلوی زندگیم برمیداره.
برای بار nم به حرف عباس معروفی رسیدم که تو سمفونی مردگانش گفته بود: «من ایرانیام، دلم برای مملکتم میسوزد. اما ببین چه وضعی شده که آدم راضی میشود بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش بدهند.»