من سختترین مووآن زندگی رو از بابام کردم.
با حجم عشقی که بهش داشتم چون حضورش بهم آسیب میزد،فرسنگها ازش فاصله گرفتم و دیگه باهاش مکالمهی طولانی نمیکنم و دیدنش نمیرم.
نمیدونم بزرگ شدم یا رها
نمیدونم غلطه یا درست
ولی منو به آدم دیگه ای تبدیل کرد.
من وقتی با شوهرم دوست بودم
(کلا از روز آشناییمون تا روز عروسیمون یکسال گذشت)
وقتی میرفتیم کافه یا بیرون
چون کار نداشت و پول نداشت و من کار میکردم
یه بار اون حساب میکرد دو بار من
میگفتم اشکالی نداره پسر خوبیه
چشم پاکه
مهربونه
محترمه
همه اینا بود
ولی نفهمیدم اینا کافی نبود...