یه روزی مرزگذاری رو یاد میگیری. از خانواده شروع میکنی و بعد به بقیهی ارتباطهات میرسی. اولش ممکنه آدما ازت ناراحت بشن یا خودت عذاب وجدان بگیری؛ ولی بعدتر میفهمی مرز گذاشتن با دیوار کشیدن و بیرحمی فرق داره. گاهی برای رشد و آرامش خودت هم که شده نمیتونی همه رو راضی نگهداری.
هیچ چیزی توی این مدت، مطلقاً هیچ چیزی به اندازهی یادآوری برهان ذوالحدین و برهان خلف و بررسی اثرشون روی زندگی و حالتهای ممکن و احتمالیِ موجود در مغز من، این طوری شُل و شگفتزدهام نکرده بود.
بنابراین درود بر ریاضی و منطق و البته پناه بر ادبیاتِ عزیزم که به ما امکان تخیل میده.
یه چیزی که این روزا فهمیدم اینه که در دنیای روابط، آدما پر از برداشتهای احتمالی و اکثرا اشتباه هستن. در واقع ما معمولا با واقعیت ذهن آدما زندگی نمیکنیم، با تفسیر خودمون از رفتارشون ��ندگی میکنیم.
باگ GapGPT که از زمان قطعی اینترنت دارمش، اینجاست که حریم خصوصی سرش نمیشه. همهی سکشنها رو باهم قاطی میکنه. وقتی ازش درباره کرم آبرسان پوست میپرسی ربطاش میده به وضعیت کاری و روحیِ یه سکشن دیگه و آسمون ریسمون بههم میبافه. طوری که انگار داری از عمهات راهنمایی میگیری!
یه چیزی که این روزا فهمیدم اینه که در دنیای روابط، آدما پر از برداشتهای احتمالی و اکثرا اشتباه هستن. در واقع ما معمولا با واقعیت ذهن آدما زندگی نمیکنیم، با تفسیر خودمون از رفتارشون زندگی میکنیم.
"فرامرز اصلانی" یه اجرای مشترک با "یاسمین لوی" داشته که یه قطعهشو به اسم "فقط یک شب" شنیدم.
متن ترانه و تلفیق دو زبان و صدا خیلی زیباست.
فقط جایی در ترانه، اصلانی معشوقهاش رو نفرین سختی میکنه. هربار به اون قسمت میرسه به این فکر میکنم "از قلبِ عاشق برمیاد نفرین کند معشوق را؟"