امروز یکی از همکارام داشت اروم اروم اشک میریخت وقتی علت رو پرسیدم گفت پدرم امروز سه بار بی دلیل بهم زنگ زد، بار چهارم با هزار تا من من گفت میتونی ۲۰ هزارتومن به کارتم بزنی؟تو صف نونوایی ایستادم و پول ندارم،به مامانت نگو
امشب خیانت کردم
دلم نمیخواست این کارو کنم.
دلم نمیخواست آلوده به همچین کاری بشم.
دست خودم نبود یه لحظه از خود بی خود شدم.
یه لحظه تمام خاطرات و تایمای خوبی که باهم داشتیم رو یادم رفت.
خیلی حس گناه بدی دارم.
ولی آخه هرچی زنگ زدم آرایشگرم جواب نداد،مجبور شدم برم پیش یکی دیگه.