یک عمر فقط احساس شرم و ناکافی دادن
یک عمر فقط گیر دادن به پوشش و نماز و مرگ و زهرمار
یک عمررررر تزریق ترس
یک عمر در آرزوی بیسیک ترین محبت های پدرانه موندن.
آخ که چقدر خوشحالم دیگه نمیبینمت بی لیاقت.
تو واقعا لایق داشتن بچه هایی مثل ما نبودی و نیستی هیچ وقت.😭😭😭
آخرین باری که این همه ساعت نان استاپ نخوابیدم و گریه کردم و احساس نااتوانی کرده بودم رو یادم نمیومد پسر.
عجب روزی بود و هنوزم هست.
یعنی واقعا احساس میکردم هزار کیلوام و بدنم دیگه این حجم خشم و نفرت و کینه رو نمیتونه تحمل کنه.
از دیدن قیافه ی جن زده ی بابای احمقم ساعت ۳ صبح دم در خونه تا تجربه ی اون لحظات وحشتناک بعدش،
تا کل شب بیدار موندن و جمع کردن کل زندگیمون تو چندتا کیف و چمدون و قطره قطره تموم شدن و خشک شدن چشمامون، از کل قضیه چند ساعت بیشتر نمیگذره ولی یهو زندگیم از این رو به اون رو شد.
حرفای نهایی رو هم زدیم و به توافق نرسیدیم و گفتم فکر نمیکنم بتونم دیگه همکاری داشته باشم باهاتون.
دلم واسه بعضی همکارای نازم خیلی تنگ میشه
اونقدری که دلم نیومد ازشون خدافظی کنم و بغضی طور زدم بیرون فقط:(
خدافظی رو گذاشتم واسه روز تسویه که یکم گذشته باشه.