وقتی آدمها جوری پراکنده شدن که دسترسی بهشون نیست. حتی اگر دسترسی باشه هم روی ماندن و دلبستگی به هیچ ایرانی همسن و سال من نمیشه حساب باز کرد.
روزگار تلخیه راستشو بخواین، و عاقبت تلختری هم پیش رو هست. معذرت میخوام اما من سرشار از ناامیدیام.
از بعد دانشگاه خیلی تنها شدم. صبح پا میشم میرم سر کار و عصر و شبم یه روتین معمولی؛ ولی یه غم ممتدی رو مدام دارم با خودم حمل میکنم. غم کلافهکنندهایه. تا اولین ایستگاه اندکحسخوشبختی هم برای من خیلی راهه. خیلی.
دلم تنگه و غصه دارم ولی مفری براش نیست. اون لذت عم��قی که باید ببرم رو نمیبرم. گاهی آدم از درون این پیلهی تنگ تنهایی یه ادایی میاد به امید ارتباطی. برقرار هم میشه ها، ولی تهش بیفایدهست. وقتی کمی حساب میکنی از خودت میپرسی که این ارتباط نهایتش میخواد به کجا ختم بشه؟