خیلی تلخه که هربار چندتا میسکال از دوستم میبینم به این فکر میکنم که میخواد خبر اومدن ویزاش رو بهم بده و از دوریای که هنوز نیومده اشک روی گونههام جاری میشه.
لعنت بهت آخوند که حتی دوستام رو هم ازم میگیری؛ یا با گلوله یا دوری.
هر سال وقتی سرما از راه میرسید، تشنهی تغییر و لمسش بودم.
اما الان وقتی به حس سرما فکر میکنم قلبم آرومتر میتپه، میترسم، بیزارم از تکرارش، تکرار چیزهایی که من رو به هرنحوی یاد چیزهایی که از سر گذروندم میندازه.
کاش میشد زنده باشم اما در جهان، ��صلها و شعرهایی متفاوت.
باهات خندیدم، ساز زدم، غذا خوردم اما نفهمیدی که در درون مثل همهی شبهای بدون تو دارم گریه میکنم، نخواستم بفهمی، نذاشتم بفهمی چون برگردوندن من به زندگی سابقم یکی از مهمترین هدفهات شده و حالا که تو نمیتونی بهم کمک کنی بهتره من کمکت کنم.