#میدان_زنان: ۲۰ سال بعد از «یک میلیون امضا»، زنان چگونه در دستور کار جامعه قرار گرفتند؟
امشب بالاخره «میدان زنان» را هم کلید زدیم؛ کاری که از همان اولین روزهای #میدان مشتاق بودم که انجام دهیم.
حالا خوشحالم که این بر��امه را در بیستمین سالگرد آغاز به کار «کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیضآمیز علیه زنان» آغاز کردیم و به همین مناسبت، دو ساعت برنامهی ویژه اجرا کردیم؛ با جمعی از ریشهدارترین و اثرگذارترین چهرههای مبارزات جنبش زنان ایرانی و اعضای بنیانگذار کمپین که همراه برنامه بودند:
دکتر نیره توحیدی
منصوره شجاعی
مریم فومنی
سارا لقمانی
کاوه کرمانشاهی
و امیر رشیدی
جای بسیاری از فعالان و کنشگرانِ این دو دهه از داخل و خارج ایران هم خالی بود و از بسیاری هم نام بردیم و یاد کردیم.
https://t.co/Vyzy3dsTpZ via @YouTube
@Adorno_Persian «نه دست هنرمند را میتوان بست، نه دهان هرزهدران را»
پسوآ در تعریف هنر میگوید:
آن است که فرصت دهیم تا سایر انسانها آنچه را که ما احساس میکنیم، احساس کنند. آنها را از خودشان رها سازیم و برای این رهایی خاص شخصیت خودمان را به آنها پیشنهاد کنیم.
پن:
مستند اردشیر محصص/بهمن مقصودلو
خواهرش، ایراندخت محصص در مقدمهای که بعدها بر گزیدهای از آثار برادر کوچکترش نوشته بود، گفت:
«میدان اردشیر ناممکنهاست»
و از غایت طرحهای او نوشت که با منطق اعجابآور باور نکردنیها سیراب میشود بیآنکه به حقیقت پشت کند.
و نوشت:
«آنچه او میبیند تارها و انگیزههایی است که این دنیا را ساختهاند. بنابر این متن پیچیده و دوار انگیز ، چرخش قلم اردشیر در جست وجوی افشاء و تصحیح مناسبات انسان با انسان است»
و خودش در یادداشتی گفته بود که نیتش این است تا واقعیت اکنون از میان برخیزد، بلکه امکان آینده واقعیت یابد.
در فراز درخشانی، سالها پیش از مرگش، به دکتر خویی که به او میگوید تو هنرمند متعهدی هستی، میگوید:
«نمیدانم!
تعهد برای من یعنی درست انجام دادن کار»
- برای همین نامت ماندگار است؛ جناب اردشیر محصص.
تولد ۸۸ سالگیتان مبارک!
��۵/۱۵
وقتی از او پرسیده بودند این “ترکیب غریب” انسان و حیوان را در طرحهایت با چه نیتی دنبال میکنی؛
گفته بود این کار تازهای نیست. از همان دوران باستان در افسانهها، شعرها و نقاشیهای تمام ملتها، انسان با حیوان ترکیب شده است.
«نقشهای برجسته قدیمی ایرانی را که دیدهای. کلیله و دمنه و گلستان سعدی را که خواندهای در همه این آثار ��نسان با حیوان به نحوی ترکیب شده است…
اما در جواب این سئوال که؛ با ترکیب انسان و حیوان چه میخواهم بگویم، ناچارم سکوت کنم»
فروتنانه به اسماعیل خوئی گفته بود، نمیداند که نام اردشیر محصص در تاریخ خواهد ماند یا نه و اگر ماند؛
«کدام تاریخ مرا در غرفههای خود خواهد پذیرفت»
و به مناسبت ۳۴ سالگیش در شهریور ۱۳۵۱ در انتهای یادداشتی نوشت:
«هیچ نیرویی دست آفرینندگان را نخواهد بست، همچنان که دهان آن هرزهدران را» /۱۴
جواد مجابی برایش نوشت؛ اردشیر معنی ترس نمیفهمد.
همین بود شاید معنای آن جملهی ژرف، وقتی به خوئی گفته بود:
«با هنر هرگز نمیتوان چیزی را تغییر داد. فقط میشود گفت هنرمند در هر دوره از تاریخ، سندهائی به دست میدهد تا آیندگان بتوانند زمانهٔ او را بشناسند»
گماشتگان بُت اعظم و “حمالان پوچی” از هر سو گاوگند چاله دهان گشودند و گفتند و نوشتند که محصص وطنفروش است.
این شاید تلخترین تهمتی بود که در تمام عمر شنید.
طُرفه آنکه گفته بود نمیآید زیرا نمیخواهد بیاید و فرهنگ وطنش را در اسارت ببیند.
اما نامش هم خواب از چشم شبزدگان ربوده بود.
شگفت آنکه هنرمند “وطنفروش” این خاک، وقتی پس از دههها زندگی در تبعید در ۱۸ مهرماه ۱۳۸۷ در غربت درگذشت، تنها گذرنامهای که داشت، گذرنامهی ایران بود.
زیرا نامش، از مرزها بزرگتر بود.
درست عکس ِروزگار حرامیان که دنائت ذاتشان از هر مرزی گذشته است. /۱۳
با اینحال نیک میدانست که «در تمام جهان، چه در گذشته و چه امروز، هنرمندی باقی بماند که نشود به او توهین کرد»
آنچه نمیدانست اما این بود که بخواهند «هنر را به ضرب فحاشی و وقاحت» خاموش کنند.
که کردند و محصص نیز پس از انقلاب از آنجایی که کمترین قرابتی با حکومت شبزدگان نداشت، ساکن غم غربت شد.
در تمامی سالهایی که در تبعید و در تنهایی، به آرامی کار میکرد، هیچ نداشت جز د�� در گروی میهنش.
نامش، خارج از ایران در نمایشگاهها، مطبوعات و گالریها میدرخشید، آثارش در کتابخانهی ملی آمریکا و بولتنهای هنری ثبت میشد،
در کشور خودش توسط “برادران” و مسئولان فرهنگی به وطنفروشی متهم بود. زیرا حاضر نشد شأن هنر را به دنائت سیاستمداران تقلیل دهد.
تا که در نیمهی دهه ۸۰ دو سال پیش از مرگش، پس از ��الها سکوت و بیخبری، زمانی که بیماری پارکینسون دیگر امانش را بریده بود،
گفتند به قصد تجلیل از هنرمند جهانی ایران، نمایشگاهی از او در غیابش برپا خواهد شد.
اما همان شد که پیشتر گفته بود؛ باور نکردنی است که عدهای به ضرب وقاحت و فرومایگی، با هرزهدری بخواهند هنر را خاموش و هنرمند نابود کنند.
که کردند! /۱۲
در سال ۱۳۴۲ مجموعهای از طرحهای “شیر دختران” را که دربارهی ورزش بانوان بود و هیچکجا به انتشار نپذیرفت، به احمد شاملو سپرد و او در مقام سردبیر “کتاب هفته” در شماره ۷۲ این مجله، اولین حضور مطبوعاتی اردشیر محصص را با انتشار این مجموعه، اعلام کرد.
تشویقهای شاملو و دوستانش در نهایت اردشیر را بدانجا رساند که از کارمندی استعفاء دهد و ��راح و کاریکاتوریست حرفهای در سازمان مطبوعاتی کیهان شود.
بیدلیل نبود که شاملو بعدها در “زهر خندی که طنین گریهآلود و طعم تلخ وحشتزدگی آن حیرتانگیز است” برایش نوشت که او استنباط ما را از کاریکاتور دیگرگون کرد.
«اردشیر کاریکاتور نمیکشد بلکه رسوا میکند.
پرسوناژش را از میان جمع بیرون میکشد لباده دروغینش را بهزیر میاندازد و عریانش میکند»
خودش در پاسخ منتقدانِ هرزهدهانش به کریم امامی گفته بود؛ هنری به چشم میآید که رگه های اصالت دارد و هر شباهتی هنرمندانه به ساحت دیگری ارتقاء خواهد یافت. /۱۱
در نهایت دانشکده هنرهای زیبا پذیرفته شد و هم دانشکده حقوق
به اسماعیل خویی می گوید از کودکی در خانه، همواره کلاه قضاوت پدرش را که مشکی بود با نوارهای طلائی بر سر میگذاشت و خودش را در قامت قاضی میدید.
شاید هم که این تلاشی بود برای جبران فقدان پدر. همین شد که تصمیم گرفت به دانشکدهی حقوق برود و نه هنرهای زیبا.
اما شاید به گفتهی خودش، این تصمیمی اشتباه بود، زیرا برای کسی که از فقه گریزان است و کمترین قرابتی با زبان عربی داشت، انتخاب رشتهی حقوق، سراسر نامناسب بود.
هر چه بود در ۱۳۴۱ مدرکش را گرفت، ب��آنکه هرگز برای کار در این حوزه اقدامی کند. میگوید قضاوت کردن دیگران روحیهی خاصی میخواهد، کار من نبود.
برای همین راهی کار در کتابخانهی یکی از وزارتخانهها شد و دو سال فرصتی ناب پیدا کرد تا به خواندن ادبیات، شعر و تاریخ پناه ببرد.
در حقیقت اردشیر محصص، مانند دیگر اعضای خانوادهاش؛ از مادر، برادران و خواهرش، ایراندخت گرفته تا بهمن محصص پسر عمویش، همگی به ادبیات پناه بردند و هنر.
بعدها در بازخوانی آن روزها به کریم امامی در “کیهان اینترنشنال” گفت؛ چه بسا همان دورهی فشردهی پناه بردن به گنجینهی ادبیات، موجب شد تا “شهامت” تغییر سرنوشت و راهش را پیدا کند! /۱۰
پیشتر نیز به هاشمینژاد گفته بود؛ شاید از بخت بلندش بوده که اطرافیانی هنر دوست داشت و نیاز نشد تا برای تحصیلات هنری به دانشگاه آن روزگار برود. زیرا سخت معتقد است؛
«در دنیای آینده، بهترین فرصت ��رای کسانیست که ذهنی ذلال دارند؛ آزاد و رها»
اما شاید تعریفش از “ذهن زلال” با آنچه که در نظام آموزشی ما مرسوم است، جهانی فاصله داشت.
مادرش طبع شعر داشت و از دوستان پروین اعتصامی بود. برادر بزرگترش نیز هر روز در کنار نواختن ویالن، ساعتی به شعر خواندن میگذراند.
اردشیر اما به گواه خودش، کمترین استعدادی در حفظ شعر و خواندن آن نداشت.
میگوید برای امتحان درس ادبیات فارسی، دو هفته شبانهروز شعر “ایوان مدائن” را سعی کرد حفظ کند و در آخر هم نشد.
در مدرسه دلباخته درس هندسه بود و جبر «خصوصا شکل رادیکال و اعدادی که زیر آن میلولیدند»/۹
همین بود که دکتر جواد مجابی از همان سالهای ابتدایی انتشار آثار محصص در روزنامه اطلاعات فروردین ۱۳۴۹ نوشت:
«محصص، خوب نمیتواند ببیند…
خوب ندیدن نه از آن روست که عینکش را گم کرده باشد و آنچه را که همه می��ینند نمیبیند.
یا از دید یک سنجاقک به دنیا نگاه میکند یا از منظر یک هیولا. آنچه که ندارد دید یک آدمیزاد متوسطالقامه است»
قاسم هاشمینژاد در “آیندگان” از او نوشت که اولین طرح زدنش در سه سالگی بود. محصص به او گفته بود:
«رفته بودم به دیدن فیلم “بلای جان نازیها” وقتی برگشتم از من ماجرای فیلم را پرسیدند. زبانم الکن بود.
این بود که قلم دست گرفتم و با یک رشته طرح، آنچه را که در سالن تاریک سينما دیده بودم، شرح دادم»
به اسماعیل خوئی هم میگوید مشوق او از کودکی خانوادهی هنرشناس و مهمانان هنر دوست خانهشان بودند.
از همینرو هرگز به تحصیلات آکادمیک در رشتهی هنر احساس نیاز نکرد. /۸
همین بود که بعدها در بهار ۱۳۵۲ به دکتر اسماعیل خوئی گفت:
«از بزرگترین گرفتاریهای من همین بود. اصلا نمیتوانستم خطی راست بکشم!
هنوز هم همینطور است»
میگوید زحمت تکالیف درس نقاشی را هم همیشه برادر بزرگش میکشید.
«چون کار خود من هیچوقت عین مدلی که آقای آموزگار میداد، در نمی آمد.
آنچه من میکشیدم، همیشه چیز دیگری بود»
شاید هم همین است عصارهی هنر اردشیر محصص؛ همیشه چیز دیگری است.
نه آنچه انتظارش را میکشیم.
بیسبب نبود که شاملو برایش در “کیهان” نوشت:
«آثار اردشیر اعتقاد دیگری در ما بوجود میآورد. خطوط حقیقی، خطوط ��قیقی، زهرخند و ریشخند در همینهاست» /۷
در جایی گفته است که بهترین دوران زندگیش در همان سالهای دبستان بود که به دبستان “سعادت نسوان” رشت میرفت که تا کلاس چهارم مختلط بود و معلمان زیبا داشت و همکلاسیهای مهربان،
و خانم مدیری که بسیار روشنفکر بود و با وجود گرایش پیشین سیاسی و زندان کشیدن،
در امر آموزش هیچ چیز را مقدم بر رشد فرهنگی و سلامت نفس بچهها قرار نمیداد.
سویهی سخت و خشک را از کلاس پنجم دید که باید به دبستان پسرانهی عنصری میرفت و تنها چیزی که به یاد میآورد، فریادهای معلم قرآن و شرعیات بر سر او که هیچ نمیفهمیدم و بدترین شاگرد بودم.
همین هم بعدا در تهران و دبیرستان فیروز بهر��م، گرفتارش کرد.
در دو درس تجدید آورد؛ چیزی که در خانواده سابقه نداشت. تجدید در فقه و دروس دینی دور از انتظار نبود.
اما تجدید در درس رسم، آن هم برای کسی که بعدها از بزرگترین طراحان تاریخ این سرزمین شد!
«فقه که اصلا نمیدانستم چیست و هنوز هم از آن سر در نمیآورم. اما رسم…»/۶
اردشیر اما از همان کودکی استعداد غریبی در هنر از خود نشان داد. هر چند شاید کمتر کسی ��مان میبرد اهل رسم و طرح و شکل شود.
خصوصا وقتی در کودکی از مادرش میخواست تا او نام اردشیر را بر برگههای مدرسه بنویسد.
میگوید خودش که اسمش را مینوشت زیبا از کار در نمیآمد و از همینرو از مادرش مىخواست تا بجای او نامش را بنویسد.
«فکر میکنم این بهترین اسمی بوده است که میتوانستند روی من بگذارند. نام زیبائی است. به خصوص وقتی که آن را در طرحهایم مینویسم.
گرچه گفتهاند ، و شاید به حق، که در آن رعایت خوشنویسی نمیشود…
اما حالتی سرشار از استواری و ایستادگی دارد»
شگفتا که خودش نیز در تمام عمر همین بود؛ آفرینشی هنرمندانه از زیبایی و استواری./۵
متولد ۱۸ شهریور ۱۳۱۷ و فرزند آخر خانوادهای فرهیخته و فرهنگی بود.
هرگز فرصت نکرد پدر قاضیاش، عباسقلی محصص، را بشناسد زیرا در کودکی یتیم شد.
مادرش سَروَر مهکامه، شاعر، هنرمند و از اولین فعالان حقوق زنان در ایران بود.
مادرش تا ۱۲ سالگی اردشیر مدیر دبیرستان دخترانه “فروغ” رشت بود که وقتی پسر بزرگش، محمدعلی دانشگاه تهران پذیرفته شد، زندگی را جمع کرد و همگی راهی پایتخت شدند.
میگوید والدینش از ملاکان لاهیجان بودند و به همین دلیل، کودکی مرفهای داشت.
هر چند شش ماهه بود که پدرش را بابت بیماری قلبی از دست داد، اما از چنان مادری فرهیخته و فرهنگی، فرزندانی چنین هم انتظار بود؛
دو برادر بزرگتر او در علوم اداری و زیستشناسی به عالیترین مدارج دانشگاهی دست یافتند، اهل موسیقی و نقاشی شدند و تنها خواهرش هم بعدها استاد دانشگاه تهران شد./۴
از همکاری با “کتاب هفته” تا ستون ثابت در “کیهان” اردشیر محصص خیلی زود جهانی شد.
آثارش در دهه ۵۰ در مجلات معتبر جهانی منتشر گردید و پس از انقلاب که ایران را ترک کرد همچنان با سختی بسیار همان راه را ادامه داد تا نام و آثارش را به بزرگترین نشریات و گالریهای جهان تحمیل کند.
از طراحیهایش برای “نیویورک تایمز” تا نمایشگاه آثارش در موزه جهانی هنرهای مدرن نیویورک MOMA،
از چاپ کارهایش در کتابی توسط انتشارات MAGE تا نگهداری نزدیک به یکصد اثرش در “کتابخانه ملی آمریکا”
اردشیر محصص نامی جهانی ��ود که پس از انقلاب در نشریات میهنش نوشتند؛
«محصص هنرمند نیست، وطنفروش است»
زیرا با قلمش، مثال همان چاقوی جراحی، و نظیر عبید زاکانی، بنیاد ِاستبداد را زخم میزد.
برای همین، در نگاه حرامیان، وطنفروش بود./۳
شاید از همینرو بود که یکبار به خواهرش که استاد دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود، گفت:
«آدمهای من دائما در حال فرارند»
و شیفتهی این قول، از فورن کاریکاتوریست فرانسوی بود که میگفت:
«خطوط دروغین، خطوط دروغین، حقایق همینها هستند»
بیدلیل نبود که احمد شاملو در ۱۱ اردیبهشتماه ۱۳۴۶ در کیهان نوشت که وقتی برای اولین بار آثار محصص را که برای چاپ در “کتاب هفته” آورده بود، دید:
«مرا یکسره به وحشت انداخت»
و از این نوشت که قلم اردشیر نیز مانند قلم عبید، چاقوی جراحی است؛
«که این هر دو، نشاندهندگانِ حماقتها، طمعها و خود پسندیهای جامعهاند»/۲
«نه دست هنرمند را میتوان بست، نه دهان هرزهدران را»
در انتهای همان گفتگویی بلندی که در جوانی کرد، نشان داد چرا، اردشیر محصص “جهانیترین طراح معاصر ایران است” وقتی که گفت:
«با هنر هرگز نمیتوان چیزی را تغییر داد. فقط میشود گفت؛
هنرمند در هر دوره از تاریخ، سندهائی به دست میدهد تا آیندگان بتوانند زمانهٔ او را بشناسند»
برای هنرمندی که قریب به ۱۰۰ اثرش در “کتابخانه ملی آمریکا” ثبت و نگهداری شده است، شاید عجیبترین اعتراف این بود:
«گرفتاری من از بچگی این بود که نمیتوانستم خط راست بکشم. حتی با خطکش!
هنوز هم نمیتوانم.
اصلا مگر خط راست وجود دارد؟»
و اردشیر محصص از پس این ناتوانی، هنری ساخت جهانی!
و از دل همین پرسش، در آن گفتگو با اسماعیل خوئی، هنرمندانه پُلی زد به دوران مدرسه و گفت، دو چیز را هرگز نفهمید؛
مفهوم خط مستقیم و درس دینی و فقه. /۱
🎧سومین تولد حسین شنبهزاده در زندان؛ یک سال زندان بیشتر برای پیام تولد قبلی
حسین شنبهزاده، ویراستار، مترجم و فعال شناختهشده شبکههای اجتماعی، امروز برای سومین بار سالروز تولدش را در زندان میگذراند و به همین مناسبت پیامی از زندان اوین فرستاده است.
شنبهزاده خرداد ۱۴۰۳ در اردبیل بازداشت شد. نام او اندکی پیش از بازداشت، با گذاشتن تنها یک نقطه «.» زیر یکی از پستهای علی خامنهای در شبکه ایکس بیش از پیش مطرح شده بود؛ پاسخی که تعداد پسندهایش از پست خامنهای بیشتر شد.
او پس از بازداشت در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به ریاست ایمان افشاری، با اتهاماتی از جمله «فعالیت تبلیغی به نفع اسرائیل»، «توهین به مقدسات»، «نشر اکاذیب» و «فعالیت تبلیغی علیه نظام» در مجموع به ۱۲ سال حبس محکوم شد که پنج سال آن به عنوان مجازات اشد قابل اجراست.
این نخستین زندان شنبهزاده نیز نیست. او پیشتر در سال ۱۳۹۸ به دلیل فعالیتها و نوشتههایش در شبکههای اجتماعی بازداشت و در پروندهای دیگر به سه سال و شش ماه زندان محکوم شده بود و در مرداد ۱۴۰۲ از زندان آزاد شد.
اما زندان برای شنبهزاده حتی به معنای پایان پروندهسازیها نبوده است. او سال گذشته نیز به مناسبت تولدش پیامی از داخل زندان منتشر کرد. انتشار همان پیام به تشکیل پروندهای تازه انجامید و چندی پیش به دلیل آن به یک سال حبس دیگر محکوم شد.
حالا حسین شنبهزاده در سومین تولدی که پشت میلههای ��ندان میگذراند، بار دیگر از اوین پیام داده است که آن را در خبرنامهها میتوانید بشنوید.
فایل و متن از صفحه مهدی محمودیان
#حسین_شنبه_زاده #بیانیه #زندانی_نقطه