غمِدلتنگی داره خیلی خودشو نشون میده.
اینجوری که، تو دفترو باز میکنی و اشک میریزی.
عکس دوستاتو میبینی و اشک میریزی.
جدا از کار، آروان برام مثل یک لونه بود که ازش پرواز کردم.
یعنی ی فرش لعنتی کف خونت نیست؟ یعنی هرثانیه باید اون صندلیارو کف هدنه بکشی؟ یعنی با تمام قدرت باید تو خونه قدم برداری؟ چجوری دوتا آدم بزرگ میتونن انقدر در و تخترو بهم بکوبن. از آتشبس به اینور روانیم کردن!!!