بچه مدل سی ان ان زده، پی ام داد تموم شد! اومدم کارشو ریویو کنم میبینم پردیکتور پرتِ پرته، متریکِ خسته :) میگم خب کلا برا چی ما دور هم جمع شدیم پول میگیریم؟ میخنده :) میگم پسر خوب کجای این تموم شده؟ دانشگاهه مگه نشستی یه چیز کوول آوردی بالا کار نمیکنه.
البته که به نظرم مربوط به رفاقت و دوری نیست. تنهایی یه نقطهی دیده که توش تنوع رو پذیرفتی. نه لزوما با امر متنوع موافقی یا مخالف؛ بلکه اساسا پذیرفتی تنوع وجود داره و لزومی به شباهت و تلاش براش نیست. انزوا و تارک دنیا بودن مرحلهای از تنهاییه که تنوع رو میبینی اما هنوز نپذیرفتی و میل به شباهت داری و درش ناتوانی.
بخصوص تو شیوهی مدرن زندگی میل عجیب آدما برای تجربههای یکسان داشتن باعث شده بازاری از “چگونه باید بود.” و “چه چیز را باید خواست”شکل بگیره که عملا فرد رو به سمت شباهت به دیگران میبره؛ فرد امنیت خاطر پیدا میکنه به شکل غریزی که خب از دسته عقب نیستم اما نیازش تامین نمیشه. بازار روابط، شغل، جنس تفریحات و چه چیز یا چه کسانی رو اگه تجربه نکنی زندگیت باد فناست رو نگاه کنید. خاصیتی که میده اینه که زمان برای فرد میگذره اما تجربههای خودش رو نکرده و پر شده از تجربههایی که استاندارد شده و رزومهای شدن. فرد نسبت خودش با خودش رو از دست میده و به محیطش خیره میشه.
میشه تصور کرد که اگه شما اینا موارد بالا رو حذف کنی، به سختی دلیلی برای انزوا باشه مگر تروماهای فردی و اجتماعی که موضوع اونا یه مکانیزم پیچیدهی خاطرهنگاری عه.
روز یازدهم،
یکشنبه رو به یکم تفریح گذروندم و یکم کُد زدن. کنسرت Imarhan (گروه الجزایری) بودم عصری. موسیقی دقیقی داشتند، بعد از کنسرت امدن دم در خروجی به سیگار کشیدن (من بعد از ۱۵ سال سه سال میشه که ترک کردم) و منم کیسهی نیکوتین چپاندم روی لثه ام و گفتم یه چیزی تو موزیک ما همیشه میمونه انگار، غم گلو و خوش رقصی ساز و هیجانش. یکیشون گفت تو صحرا اگه سازت شاد نباشه دیوونه میشی. یه گپی زدم و پیاده برگشتم.
توی مترو یه عالم آدم از تفریحاتشون بر میگشتن، این موقع ها یاد اتاق مختص به تعویض لباس در پارتی های خودمون در ایران میوفتم، به طور غیر رسمیای همه چی خوش بوعه اما گاه رایحه ی نازکی از عرق زنانه و بوی معدهی الکل زدهی مردانه حضور داره.
شب خاطرات بونوئل گوش دادم و کمی معاشرت کردم.
امروز حال بهاندازهیکافی خوبی دارم…
صبح روز دهم،
آخر هفته، خود را به تنهایی و یک شام مخصوص دعوت کردم. برای خودم رامون بیلبائو سفارش دادم، میخوردم و موزیک گوش میدادم. کمی هم نوشتم. تصور کردم تصویر مزحکی شد، اما خوب بود و گارسون برایم زیر کاغذی هم آورد.
حسن چند زبانی اینه، دست اخر هیچ کس نمیفهمد چه میگویی و یا چه داری مینویسی :)
آرامش نسبتا حقیقی در وجودمه. زخم دیگر این و آن نیست. خود خستگی ست. خاطرات بونوئل بهترین ان، کسی که با فیلم هایش دیوانه ی این مدیوم شدم و حالا گویی در حال ورق زدن سینمایش با خودش هستم. کتاب دویدن موراکامی رو شروع کردم. خوش نویس است این سامورایی مدرن.
امروز اما یکم بازی. یکم دلقک بازی. شاید یکی دو ساعتی هم کار کنم که فردا فشار کار شرکت را نداشته باشم.
@dullndry@sraHumyn آره :) من علایقم رو دنبال کردم بعد رفتم فلان رشته. یکم شد اینجوری، برنامه نریخته بودم براش. از تو دل تز مسترم رفتم تو کامپیوتر. چه منم نشستم قصه میگم برات از زندگیم حوصله ت رو سر میبرم وسط میدون شهر :دی
گویی هر لحظه ممکنه اتوبوس برسه زود زود میگم.
@dullndry@sraHumyn … از نوع نمایشیش و در امتدادش سینما و سپس کامپیوتر که حین مزخرف بافی پولم در بیارم. که نگن آه در بساط نداره و چرند میگه. بگن این کارم میکنه که! چرا آه در بساط نداره و مدام چرند میگه؟؟
چخوفی بذار جوابت رو بدم:
اجازه بدید خانم محترم؛ لطفا اجازه بدید! بندهی حقیر من باب فشار روانیای که در سال گذشته تحمل کردم، البته که آگاهم که همهی اطرافیان ما چنین فشار هایی را دیر یا زود تحمل میکنن؛ خب در مورد خود شما مطمئن نیستم. خانمی به مشغله ی شما وقت این کارها رو نداره؛ منظور بنده رو لطفا بد برداشت نکنید، بندهی حقیر منظورم این نیست که چشمم کور شما نمیتوانید یا نمیخواهید تحت تاثیر احساسات قرار بگیرید؛ اما برای بندگانی چون من موارد احساسی مواردیست که سنگ رو آب میکند. سرتان رو درد نمیآورم خانم محترم، خوب میدانم که با ملاک قرار ملاقاتی دارید و باید به فکر کشتزار ها در پاییز باشید. بنده ی حقیر در تنشی بی شرمانه از رابطه ی گذشته ی خود تصمیم گرفتم ۷۰۰ روزی به دنبال رابطه ی عاطفی نباشم و کمی به خود و زیست خود برسم. روند مغزی بنده پیچیده ست و دیاگرامش رو خود نمیدانم. لوکوموتیویست که دود میکند و ما سوال نمیپرسیم در بابش.
در باب نفر بعدی فرضی، صحبتم این بود که دیگری بدونه چه لوکوموتیو درب و داغانی را دارد از چارشنبه بازار میخرد. (متن رو نخوندم خودم فقط نوشتم، امیدوارم جوابات توش باشه)
اره ai رو زیرش زده. اما مشخصه وقت گذاشته شده سرش. هاهاها. عجب خندیدم. داشتم فکر میکردم اگه روند منطقی مغزم رو با رسم شکل برا خودم دربیارم اینجوری چه فجاعتی میشه هاهاها. بدم نیست البته، یه دیاگرام از همه روابط، یه کتابچه ی کوچیک بشه بدم نفر بعدی مطالعه کنه بعد کامیت کنه. حالا بعد ۶۹۰ روز آینده، ببینم شاید کردم.
سوی باد وزیدنم گرفت
چشم خفته همیدنم گرفت
آنجه باز بارید بر سرم
سایه ی دوران،
اینبار حتی، غمیدنم گرفت
اکنون،
ذرات شن،
از قامتم،
در باد،
تاب خوران، تاب خوران،
نبودنم گرفت
گویی، موج باد رقصیدنش گرفت
این تن،
پس از عمری،
نلرزید و،
گاه،
حتی،
خندیدنش گرفت
@dullndry@sraHumyn :)))))
تو واقعا وقت گذاشتی اینو درست کردی؟؟؟ یا جلیل شهناز!!! کلید رو انداختم تو قفل، دوش، چای دم کشید و خوردم هنوز دارم میخندم. هاهاها. چطور ممکنه آخه! هاهاها