یه خانم باردار از زاهدان اومد برای آزمایش، یه دختر بچه ۴ ساله همراهش بود که من فکر کردم دخترشه، میگفت این دختربچه، دختر برادرمه دیدن من بچه دار نمیشن دادن من بزرگش کردم ولی الان باردارم بچمم پسره این عروسِ منه، عروسِ خوش قدمِ منه.
این کصشرا مگه برای فیلمای عهد بوقی نبود؟
به هر شکلی نگاه میکنم، تهران دیگه زیستپذیر نیست!
شهر سقوط کرده!
بخشی تحت تصرف نوکیسههاست، بخشی که فقرا دارند توش غرق میشن و بخشی که انسانها زندهاند ولی زندگی نمیکنند!
کاش یه جوون ۲۵-۲۶ ساله تو دهه هشتاد بودم، اس ام اس بازی با گوشی دکمهای تا صبح، ابروهای نازک و رژ لب صورتی، تابو بودن سیگار، لباسای تنگ، تظاهرات ۸۸ و دستبند سبز، آدامس جویدن از روی لوندی، هندزفری سیم دار و موزیکای تتلو و شکست عشقی.