جدی میشه مرگ یه جوری سراغم بیاد بدون اینکه من ببینمش و مقاومت کنم؟ مثلا ماشین یجوری بهم بزنه که نبینمش و غریزی خودمو نجات ندم؟
امروز که از خط عابر پیاده رد میشدم و به رانندهایی که داشت زیرم میگرفت تذکر دادم یهو اینا یادم افتاد.
دیگه خوابگاه در عکسها نمایانگر اون زندگی جمعی پرآشوب و مدلهای بازیگوش آماده به فرمان دوربین نیست و صرفا یک مکانیه که سختتر معنی میشه؛ بر خلاف همیشه که با میل خودم سلف پرتره میگرفتم اینجا چارهایی جز این نبود. باز هم بر خلاف انتظارم بیشتر سویههایی از تنهایی در خوبگاه رو داره.
دیگه خوابگاه در عکسها نمایانگر اون زندگی جمعی پرآشوب و مدلهای بازیگوش آماده به فرمان دوربین نیست و صرفا یک مکانیه که سختتر معنی میشه؛ بر خلاف همیشه که با میل خودم سلف پرتره میگرفتم اینجا چارهایی جز این نبود. باز هم بر خلاف انتظارم بیشتر سویههایی از تنهایی در خوبگاه رو داره.
یکی از مستدام ترین اتفاق های رومانتیک زندگیم اینه که بابام تم��م یلداها ساعت هشتو چند دقیقه که میگه همون موقع به دنیا اومدم زنگ میزنه، با اینکه اکثر تولدهارو پیش هم نبودیم <3