ما نمیگذاریم حقیقت وارونه شود.
این جنگ را جمهوری اسلامی به ایران تحمیل کرده، و مسئولیت آن بر عهده همین رژیم و حامیان آشکار و پنهانش است.
کسانی که سالها در برابر فقر، فساد، تبعیض و ویرانی کشور سکوت کردند یا در آن شریک بودند، امروز نمیتوانند با پناه گرفتن پشت نام «ایران»، کارنامه سیاه خود را سپید کنند.
هممیهنانم، ملت بزرگ و دلیر ایران،
امروز، با افزایش تنشها و احتمال گسترش حملات، بهویژه در جنوب کشور، میخواهم با شما سخن بگویم؛ بهویژه با مردم شریف سیستان و بلوچستان، هرمزگان، بوشهر، خوزستان و همه ساکنان سواحل خلیج فارس و دریای مَکران.
جنگ و بحرانی که امروز کشور ما با آن روبهروست، تنها یک باعث و بانی دارد: رژیم جمهوری اسلامی.
اما جنگ اصلی، یعنی جنگ جمهوری اسلامی علیه ملت ایران، چهلوهفت سال پیش آغاز شد و تا امروز ادامه یافته است.
همه ملت ایران از این رژیم زخم خوردهاند. نگذاریم بگویند که جنوب ایران تازه وارد جنگ شده است. جنوب ایران از همان روزی وارد جنگ شد که کودکان بلوچ، به دلیل نبود آب آشامیدنی و زیرساختهای اولیه، قربانی گاندوها شدند؛ از روزی که در سیستان و بلوچستان، سرزمین رستم و قلب اسطورههای ایران، جوانان برای تامین معاش ناچار به سوختبری شدند؛ از روزی که استان هرمزگان و بندرعباس، بزرگترین بندر ایران، در فقر و محرومیت رها شدند؛ از روزی که بوشهر، تأمینکننده بخش بزرگی از گاز کشور، و خوزستان، قلب صنعت نفت ایران، خود از ثروتشان بیبهره ماندند.
اما ایران آزاد، ایرانی متفاوت خواهد بود.
با استقرار دولتی ملی، کارآمد و توسعهگرا، سیستان و بلوچستان میتواند با تکیه بر موقعیت راهبردی، نیروی انسانی جوان و دسترسی به آبهای آزاد، به یکی از موتورهای اصلی رشد و شکوفایی کشور تبدیل شود. چابهار میتواند قلب تجارت ایران و دروازه اتصال اقیانوس هند، آسیای مرکزی و بازارهای جهانی باشد؛ با بهروزرسانی همان برنامه جامعی که پیش از فاجعه ۵۷ قرار بود اجرا شود.
هرمزگان، بوشهر، خوزستان و جزایر خلیج فارس میتوانند با توسعه تجارت، گردشگری، صنعت و جذب سرمایهگذاری، به ثروتمندترین و پیشرفتهترین مناطق ایران بدل شوند.
هممیهنانم،
این رژیم جنگافروز نه برای مردم پناهگاهی ساخته است و نه توان دفاع از آسمان کشور را دارد. سردمداران آن در حالی که زیر زمین پنهان شدهاند، از مدارس، بیمارستانها و دیگر مراکز غیرنظامی، استفاده نظامی میکنند، و مردم ایران، از جمله سربازان وظیفه را در پادگانها، به سپر انسانی تبدیل کردهاند.
در جنگی که جمهوری اسلامی بر کشور تحمیل کرده است، نخستین و مهمترین وظیفه شما حفظ جان، امنیت و سلامت خود و خانوادههایتان است. زیرا شما سرمایه ایران و سربازان واقعی نبرد برای بازپسگیری میهن هستید.
در همین ارتباط، دفتر ارتباطات و رسانه من، توصیهها و راهنماییهای لازم را برای افزایش امنیت هممیهنان منتشر خواهد کرد.
مبارزه و کسب آمادگی برای پیروزی نهایی یک وظیفه همیشگی است. در نبرد نهایی، هر قدر ما توانمندتر، و جمهوری اسلامی ضعیفتر باشد، پیروزی سریعتر و کمهزینهتر به دست خواهد آمد.
پاینده ایران
در حالی که جنگافروزان جمهوری اسلامی در تهران و پناهگاههای امن خود پنهان شدهاند، سربازان وظیفه و نیروهای جوان را در پادگانهایی بیدفاع رها کردهاند، بیآنکه حتی توان حفاظت از این نیروها را داشته باشند. این رژیم بار دیگر نشان داده است که میان جان فرزندان ایران و بقای خود، همواره بقای خود را انتخاب میکند.
جمهوری اسلامی این جنگ را بر ملت ایران تحمیل کرده است و مسئولیت جان همه قربانیان آن، از جمله سربازان در پادگان بمپور، بر عهده همین حکومت است. آرزوی همه ما، صلح، امنیت و آرامش برای تمامی ایرانیان است، اما تا زمانی که این رژیم بر سر کار باشد، نه امنیتی پایدار ممکن است و نه صلحی واقعی.
این رژیم تبهکار بیش از آنکه دلنگران امنیت مردم ایران باشد، نگران حفظ حزبالله لبنان و دیگر نیروهای نیابتی خود در منطقه است. برای این رژیم، بقای بازوهای تروریستیاش از امنیت و جان مردم اهواز، زاهدان، بندرعباس، بوشهر، چابهار و سراسر ایران مهمتر است.
خطاب من به سربازان، افسران و همه نیروهای میهندوست است. جان خود را برای بقای جمهوری اسلامی به خطر نیندازید. سوگند شما به ایران است، نه به رژیمی که در لحظه خطر، سرکردگانش میگریزند و شما را بیپناه رها میکنند.
من با خانوادههای داغدار سربازان وظیفه که در حملات اخیر به مراکز نظامی جمهوری اسلامی جان باختند، عمیقأ همدردی میکنم، و از خانوادههای همه سربازان وظیفه میخواهم تا آنجا که در توان دارند، اجازه ندهند فرزندانشان در این شرایط خطرناک به خدمت سربازی اعزام شوند. هیچ پدر و مادری نباید فرزند خود را به پادگانهایی بفرستد که امروز به جای محل خدمت، به میدان مرگ تبدیل شدهاند.
این جوانان، فرزندان این سرزمین هستند، نه سپر انسانی جمهوری اسلامی. آنها نباید بهای بقای حکومتی درمانده را با جان خود بپردازند.
همچنین از مردم شریف ایرانشهر و زاهدان که برای اهدای خون و یاری رساندن به سربازان مجروح پادگان بمپور شتافتند، صمیمانه سپاسگزارم. این همبستگی ملی یادآور این حقیقت است که مردم ایران، حتی در سختترین روزها، فرزندان خود را تنها نمیگذارند.
ایران به فرزندانش زنده نیاز دارد، برای ساختن آیندهای آزاد، آباد و سربلند
I am deeply saddened by the sudden passing of Senator Lindsey Graham, a steadfast friend of the Iranian people and a proud defender of freedom.
At moments when moral clarity was required, Senator Graham stood on the right side. When friends were seldom found, he stood alongside the people of Iran in their struggle against tyranny.
He used his voice to ensure that the voices of those fighting for justice were heard in the halls of power. His support for Iran’s Lion and Sun Revolution earned him the title “Uncle Lindsey” among Iranians. He will be remembered with profound gratitude and deep respect.
We extend our deepest condolences to Senator Graham’s family, loved ones, colleagues, and the people of South Carolina and the United States.
May he rest in peace and may others carry on the fight for freedom.
شش ماه پیش، در چنین شبی، تهران در تاریکی فرو رفت. سراسر ایران در تاریکی فرو رفت. اما حتی آن تاریکی نیز نتوانست میلیونها ایرانی را در خانههایشان نگه دارد.
۱۸ و ۱۹ دیماه تنها دو شب برای اعتراض نبود. شبهایی بودند که سکوت ایران شکست. میلیونها نفر به خیابانها آمدند، میدانها را پر کردند و بر بام خانههایشان ایستادند، اما رژیم با گلوله به آنان پاسخ داد. در آن چهلوهشت ساعت، دهها هزار تن از هممیهنانم جان خود را از دست دادند. از آن روز تا این لحظه نیز دهها هزار نفر دیگر بازداشت، شکنجه یا به مرگ محکوم شدهاند.
آنان مصمم و با شهامت به خیابان آمدند. من هر روز به آنان میاندیشم. در آن دو شب، هممیهنانی را از دست دادم که هرگز فرصت دیدارشان را نخواهم یافت. برای من عدد ۴۰ هزار هرگز یک آمار نیست. هر بار که آن را میشنوم پسری را میبینم که دیگر هرگز به آغوش مادرش بازنگشت. دختری را میبینم که همیشه جای او بر سر سفره خانوادهاش خالی خواهد ماند. هر یک از آنان را چون فرزند، برادر یا خواهر خود میدانم و سنگینی بار نام تکتک آنان را بر دوش خود احساس میکنم. اما هر هفته که با خانوادههای جانباختگان دیدار میکنم، اراده ملتم برای ادامه این راه استوارتر میشود. فرزندان آنان بیهوده جان ندادند. آنان برای آزادی جان دادند، و با سربلندی جان دادند.
تاریخ فداکاری این زنان و مردان را از یاد نخواهد برد، و من نیز نخواهم گذاشت نام و راه آنان فراموش شود. همانگونه که مقاومتگران اروپای اشغالشده در برابر استبداد ایستادند و همانگونه که انقلابیون آمریکا برای آزادی جنگیدند، فرزندان ایران نیز ایستادگی کردند. اما شجاعت آنان، ویژگی دیگری داشت. آنان نه ارتشی داشتند، نه پشتیبانی هوایی، و نه هیچ پشتوانهای جز باور به آرمانی که برای آن برخاسته بودند. با اینهمه، ایستادند. ملتی یکپارچه تصمیم گرفت در کنار یکدیگر در برابر گلولهها بایستد، نه آنکه حتی یک روز دیگر در ترس زندگی کند. مردان و زنان ۱۸ و ۱۹ دیماه در تاریخ ایران بهعنوان نسلی جاودانه خواهند ماند که مرگِ آزاد و سرافراز را بر زندگیِ در زنجیر و زانوزده ترجیح داد.
من تنها این را به جامعه جهانی میگویم: اجازه ندهید آنچه در اتاقهای مذاکره در ژنو یا اسلامآباد رقم میخورد، حقیقت آنچه را در خیابانهای تهران، مشهد و کرمانشاه رخ داد، به فراموشی بسپارد. آنان برای آزادی جان دادند و با آزادی ایران، تنگه هرمز گشوده خواهد شد، تهدید هستهای پایان خواهد یافت و ما به صلح واقعی دست خواهیم یافت.
به هممیهنانم گفتهام آنچه شما در ۱۸ و ۱۹ دیماه آغاز کردید، مسیری بازگشتناپذیر است. ما با هم جایگاه شایسته کشورمان در جهان را بازپس خواهیم گرفت، عزت ملی خود را احیا خواهیم کرد و یاد قهرمانانمان را با ساختن ایرانی آزاد زنده نگه خواهیم داشت. اکنون زمان آن است که درنگ کنیم، دوباره نیرو بگیریم، و بار دیگر خود را وقف پیروزی کنیم.
ما یاد جانباختگان را با به پایان رساندن راهی که آغاز کردند گرامی میداریم. ایران آزاد دیگر یک امید نیست. یک قطعیت است.
و جهان باید بداند که هممیهنان دلیر من تنها برای آزادی خود نمیجنگند، آنان برای صلح و ثبات جهان نیز مبارزه میکنند.
Six months ago, tonight, Tehran went dark. All of Iran went dark. And into that darkness, millions of Iranians walked out of their homes anyway.
January 8th and 9th were not just two nights of protest. They were the night Iran's silence broke. Millions came into the streets, into the squares, onto their rooftops — but the regime answered them with bullets. Tens of thousands of my compatriots were killed in those forty-eight hours. Tens of thousands more have been arrested, tortured, and sentenced to die since.
They came out, determined and brave. I think of them every day. On those two nights I lost countrymen I will never get to meet. I do not hear a statistic when I hear the number 40,000. I see a son who did not come home to his mother. A daughter who will not sit at her family's table again. I think of each of them the way I would think of my own child, my own brother, my own sister. I carry the weight of every one of those names. But the families of the fallen I meet with, week after week, hearten our nation's will to carry on. Their children did not die in vain. They died for freedom, and they died with pride.
History will remember what these men and women did; I will make sure of it. Like the resistance who stood against tyranny in occupied Europe, and like the revolutionaries who fought for liberty in America. But theirs was a particular bravery. They had no army, no air cover, nothing but the belief in what they stood for. They stood anyway. A united nation choosing to face the guns together rather than live one more day in fear. The men and women of the 8th and 9th of January will be remembered in Iran's history as the greatest generation that preferred to die free and standing than to live cowered on their knees.
To the international community, I ask this: do not let a negotiating table in Geneva or Islamabad erase what happened in the streets of Tehran, Mashhad, and Kermanshah. They died for freedom. And when they are free, the Strait of Hormuz will open. The nuclear threat will end. And we will have true peace.
I have told my compatriots: what you did on January 8th and 9th cannot be undone. Together, we will reclaim our country’s rightful place in the world, our national dignity, and honor the lives of our heroes. Now is the time to reassess, regroup, and rededicate ourselves to victory.
We honor the fallen by finishing what they started. A free Iran is no longer a matter of hope. It is a matter of fact.
And know that my brave compatriots are not just fighting for their own liberation but for the peace and stability of the world.
هممیهنان عزیز،
جمهوری اسلامی میکوشد صدای واقعی مردم ایران را در میان هیاهوی مراسم حکومتی برای یک جنایتکار بالفطره و یکی از منفورترین حاکمان تاریخ ایران پنهان کند. رژیمی فرسوده، پوسیده و رو به زوال، با نمایشهای ساختگی، تبلیغات دروغین و هزینههای هنگفتی که از جیب مردم ایران غارت میشود، تلاش دارد تصویری جعلی از مشروعیت برای خود بسازد.
اما حقیقت ایران جای دیگری ایستاده است؛ در کنار نام و یاد فرزندان دلاوری که با آگاهی، رشادت و فداکاری، در یکی از حساسترین لحظات تاریخ این سرزمین، جان خود را در راه آزادی ایران فدا کردند.
بیش از ۴۰ هزار جاویدنام دیماه، با آگاهی از خطرهای پیش رو، قدم در این مسیر گذاشتند. آنان میدانستند شاید دیگر هرگز به خانه بازنگردند، اما در لحظهای که ایران به آنان نیاز داشت، ایستادند. آنان بر خلاف مزدوران ضحاک، برای وعدههای ناچیز و منافع شخصی به میدان نیامده بودند. آنها، شکوهمند، برای بازپسگیری ایران و هویت ملیمان برخاستند. آنان که از جنس زندگی، باور و نور بودند، در برابر تاریکی ایستادند تا نام ایران زنده بماند؛ و نامشان برای همیشه در تاریخ سرزمین ما ماندگار شد. آنان نشان دادند که عشق به میهن، از ترس مرگ نیرومندتر است.
امروز شش ماه از آن روزها گذشته است، اما برای خانوادههای شریف جاویدنامان، زمان همچنان در همان شبهای دشوار متوقف مانده است؛ خانوادههایی که عزیز و گاه تنها نانآور خود را از دست دادهاند؛ پدران و مادرانی که هر صبح با جای خالی فرزندشان چشم میگشایند؛ همسران، خواهران و برادرانی که در کنار رنج سوگ، فشار تهدید و سرکوب را نیز تحمل میکنند.
این خانوادهها تنها صاحبان یک داغ نیستند؛ آنها نگهبان و امانتدار یاد و فداکاری دلیرترین فرزندان ایران هستند. مسئولیت همه ماست که اجازه ندهیم این بار سنگین را به تنهایی بر دوش بکشند. وظیفه ملی و میهنی ماست که بیش از پیش پشتیبانشان باشیم؛ به دیدارشان برویم، صدای آنان را بازتاب دهیم، یاد عزیزانشان را زنده نگه داریم و در حد توان خود، نگذاریم فشارهای روحی، تهدیدها و دشواریهای مالی، آنان را به سکوت و فراموشی وادار کند.
تاریخ بارها نشان داده است که هیچ قدرتی نمیتواند اراده ملتی متحد را که برای رهایی و ساختن آیندهای بهتر برخاسته است، برای همیشه خاموش کند. راهی که با فداکاری فرزندان جاویدنام ایران روشن شده است، ادامه خواهد یافت؛ تا روزی که ایران به آزادی، دولت ملی و آیندهای شایسته ملت بزرگ ما دست یابد.
پاینده ایران
اولین پرواز انفرادی والاحضرت همایون رضا پهلوی ولیعهد ایران، جوانترین خلبان جهان که در تاریخ ۲۳ اسفند ۱۳۵۶، در محل پایگاه چهارم شکاری وحدتی دزفول، با حضور علیاحضرت شهبانو فرح پهلوی، با جنگندهٔ اف ـ ۵ انجام داده است.
میگویند ضحاک در غاری در کوه دماوند به دست فریدون به بند کشیده شد.
این تصادف جالبیه امروز که روز ملی دماوند است جنازه ضحاک معاصر در دامنه کوه دماوند در تابوتی بی ارزش به بند کشیده است.
باور کنیم که عاقبت، نور بر تاریکی پیروز است و همای سعادت بر سر ایران سایه میندازد.
#جاویدشاه
ورود کیخسرو به ایران و سر آمدن دوران غم و اندوه
در لحظهای که سمِ اسبِ کیخسرو خاکِ ایران را لمس کرد، سپاهِ عظیم افراسیاب با هزاران سوار به ساحلِ تورانیِ رود جیحون رسیدند.
افراسیاب از اسب پیاده شد و به رودخانه خروشان نگاه کرد. او در آن سوی رود، دخترش فرنگیس، نوه اش کیخسرو و گیو را دید که صحیح و سالم ایستادهاند.
سردارانِ توران شمشیر کشیدند و خواستند اسبها را به آب بزنند تا تعقیبشان کنند. اما افراسیاب که وحشتِ عجیبی در دلش افتاده بود، فریاد زد: «ایست! هیچکس وارد آب نشود!»
افراسیاب با ترسی آمیخته به حسرت رو به سردارانش کرد و گفت:
« هیچ انسانی نمیتواند در فصل بهار بدون کشتی از جیحون عبور کند. این جوان، انسانی عادی نیست؛ او فَرّ ایزدی دارد و آب و باد و آتش به فرمانِ او هستند. کسی که پروردگار اینگونه از او محافظت میکند، دودمانِ توران را بر باد خواهد داد. بازگردید... که دیگر دستِ ما به او نخواهد رسید.»
اینگونه بود که کیخسرو با عبور از آب خروشان (که در کنار عبور سیاوش از آتش فروزان، یکی از مهمترین نمادهای تطهیر و حقانیت در شاهنامه است)، رسماً دورانِ آوارگی را پایان داد و به عنوان منجیِ ایران، قدم به سرزمین پدری اش گذاشت.
سه همراه وقتی مطمئن شدند که سپاه افراسیاب توانِ عبور از آبِ خروشان را ندارد، از اسبها پیاده شدند. گیو، این پهلوانِ پولادین که هفت سال در کوه و بیابانهای توران با لباسهای پاره و با تغذیه از گوشتِ گورخر و گیاهان وحشی زنده مانده بود، روی خاکِ ایران افتاد، زمین را بوسید و زارزار گریست.
کیخسرو و فرنگیس نیز به درگاه یزدان سجده کردند. آنها شب را در امنیتِ مطلق، در کنار آتشی که گیو افروخت به صبح رساندند. گیو به خسرو گفت: «ای شهریارِ جوان، اکنون باید به دیارِ پدرم، گودرزِ کشوادگان برویم تا سپاهیانِ ما به استقبالت بیایند.
خاندان گودرز (پدر گیو)، یکی از قدرتمندترین و اصیلترین خاندانهای پهلوانی ایران بود که نسلشان به کاوه آهنگر می رسید. پایگاه آنها در اصفهان (یا در برخی روایات ری) بود.
گودرزِ پیر در این هفت سال که گیو ناپدید شده بود، از شدتِ گریه برای پسرش، چشمانش کمسو شده و قامتش خمیده بود. او هر روز بر بامِ قلعه میرفت و به جادهی توران چشم میدوخت. گودرز هفتاد و هشت پسر و نوه داشت (معروف به دلاوران گودرزی مثل بیژن، رُهام و...) که همگی در غمِ سیاوش، سیاه پوشیده بودند.
هنگامی آنها به نزدیکیِ شهر رسید، دیدهبانان از دور پهلوانی را دیدند که سوار بر اسب میآید و جوانی خوش چهره و زنی با وقار همراه اوست. خبر به گودرز رسید.
گودرز که بر اثر فراق گیو دست به عصا شده بود به همراه تمام پسران و نوادگانش به بیرون شهر تاختند. وقتی گیو پدرِ پیرش را دید، از اسب به زیر افتاد.
گودرز پسرش را در آغوش گرفت. گیو که حالا موهایش جوگندمی شده و چهرهاش در آفتابِ توران سوخته بود، دستِ پدر را بوسید. گودرز وقتی فهمید آن جوانِ زیبارو، کیخسرو (یادگار سیاوش) است، عصا را انداخت، به پای کیخسرو افتاد و خاکِ پای اسبِ او را بوسید.
تمام شهر غرق در غریوِ شادی شد. طبلها به صدا درآمدند و خاندانِ گودرز لباسهای سیاه را از تن درآوردند.
گودرز بلافاصله یکی از سریعترین سوارانِ خود را فراخواند و نامهای برای کیکاووس (پادشاه ایران و پدربزرگ کیخسرو) که در اصطخرِ پارس بود نوشت.
در نامه نوشته بود: «ای پادشاهِ جهان، چشمت روشن باد! گیوِ دلاور پس از هفت سال جستجو، نه تنها زنده بازگشته، بلکه آفتابِ روی کیخسرو و فرنگیس را با شبرنگ بهزاد به خاکِ ایران آورده است.»
وقتی نامه به دربارِ کیکاووس رسید، پادشاهِ پیر که سالها با عذابِ وجدانِ مرگِ سیاوش زندگی میکرد و لبخند بر لبش نیامده بود، از تخت پایین افتاد. او نامهرسان را غرق در سکههای طلا کرد.
کاووس بلافاصله دستور داد تمام شهر را آذین ببندند. در کوچهها دیبای رومی و فرشهای ابریشمی پهن کردند، از در و دیوارِ شهر مشک و عنبر آویختند و دستور داد هیچکس در پایتخت کار نکند و همه به رقص و پایکوبی بپردازند. سپس کاووس به همراه تمام بزرگانِ سپاه، از پایتخت خارج شد تا شخصاً به استقبالِ نوهاش برود.
کاروانِ کیخسرو با اسکورتِ هزاران سوارِ زرهپوشِ گودرزی به سوی پایتخت حرکت کرد. در مسیر، از هر شهر و روستایی که میگذشتند، مردم به پشتبامها میرفتند و بر سرِ کیخسرو و فرنگیس، درم و دینار (سکههای طلا و نقره) و گلاب میریختند.
مردم وقتی چهرهی کیخسرو را میدیدند، زارزار میگریستند؛ چرا که او از نظر زیبایی، قد و قامت و وقار، دقیقاً «خودِ سیاوش» بود که گویی از خاک برخاسته است.
ایران ما، امروز بیش از هر زمان دیگری به اتحاد نیروهای ملی نیاز دارد. چه با حمایت خارجی و چه بدون آن، سرنوشت ایران در دستان خود ماست. ما از این رژیم فرسوده و درمانده نیرومندتریم. ما از مزدورانی که برای نمایشهای تبلیغاتی به خیابان فرستاده میشوند، مصممتر و استوارتریم.
ما رو قتل عام کردند.
ما طلب کمک از غرب آمریکا و اسرائیل کردیم.
علی کریمی ما رو سرباز اسرائیل و آمریکا خطاب کرد. فقط خواستم بدونید که شاه شاهزاده و ملت ایران چه خنجرهایی از منبرهای بزرگ خوردند و میخورند و این قصه ادامه داره