قبل از ازدواجم و تا همین الانشم خانواده م رو عمیقا دوست دوست داشتم، عاشقانه ازدواج کردم اما هیچ وقت این حجم از عشق و دوست داشتن رو که نسبت به پسرم دارم رو در هیچ عشق و دوست داشتنی تجربه نکردم گاهی حس میکنم خارج از توان روح و کالبدم هست
امروز ۱۸ سال از رفتنت گذشت،نمیدونم اگر بودی الان چه شکلی بودی،شاید کمی جا افتاده تر،کمی جذاب تر،کمی آرام تر،حتما موهات جوگندمی شده بود،شاید پدر شده بودی،و حتما برای پسرکم دایی مهربانی میشدی،ولی رفتی همون اول پاییز رفتی و ۱۸ ساله همه ی تنم از نبودنت درد میکنه.
ولی نباید میرفتی
هوس یه غذای گرم خونگی کرده بودم و گفتم حتما یه کم خونه رو هم مرتب میکنه، وقتی رسیدن تا شرایط من و خونه ی نامرتب رو دیدن بعد از یک ساعت گفتن نظرمون عوض شده همین امشب میخوایم برگردیم شهرستان و رفتن و من موندم با خیال یه غذای خوشمزه و یه خونه ی نامرتب و البته غمگین۲/۲
ماه های ۶-۷ بارداریم بود سنگین شده بودم و در اثر عوارض بارداری کمرم به شدت گرفته بود جو��ی که اصلا نمیتونستم بلند شم و هیچ کاری انجام بدم مادرشوهر و پدرشوهرم رفته بودن مشهد،برگشتنی گفت میایم پیش شما آخر هفته میمونیم بعد برمیگردیم شهرستان،تودلم خوشحال شدم که آخ جون میاد و به شدت