از خاطرات این چند روز اینکه سوار قطار شدم، تا نشستم خانومه گفت وای شغل شما هم مثل من که پزشکم پر استرسه؟(بدون هیچ مقدمه قبلی)
دو دقیقه بعد هم گفت وای چه عجیب همسرم زنگ نزده، من ازدواج کردم، شما چی؟
تو ۵ دقیقه اول که نشستم رو صندلی دویست بار به پزشکبودن و همسر داشتن اشاره کرد