یکی از چیزایی که عمیقاً بهم احساس آرامش داده توی زندگیم پذیرش این بوده که آدما میان که برن حالا تایم هرکسی هم به ظرفیت رابطه بستگی داره، ولی هیچکس نخواهد موند و انسان ذاتا تنهاست و تنها خواهد مرد. وقتی میپذیریش دیگه نه برای هر اومدنی ذوق میکنی و نه برای هر رفتنی بغض.
دلم برای دوست سیگارم تنگ شده
دختر عمهٔ عزیزم تنها کسی که تمام طول جنگ تو گوه ترین شرایط روحیم همراهم بود، باهم تا صبح سیگار کشیدیم، تو بمبارون مست کردیم، یه دفعه ۳ شب زدیم بیرون تو بغل هم گریه کردیم، وقتی تصادف کردم اولین نفر کنارم بود اصلا همیشه بود، دوستت دارم کاش برگردی.
خودکشی لزوماً نابودی فیزیکی نیست. دارم درگیر یه خودکشی درونی میشم؛ اینطور که خودت و هرچی که هستی و ساختی و داری و میخواستی رو از بین میبری و دیگه از درون وجود نداری. تعلقات بیرونی رو هم رها میکنی. فقط از نظر فیزیکی باقی میمونی. یه جور قماره؛ یا تولدی دوباره، یا پوچیای ابدی.