عجب عکسی!
زمین سوخته، رمان درخشان احمد محمود درباره روزهای اول حمله عراق به ایران، وسط خرابیهای ناشی از حمله اسرائیل به ایران... انگار که روایت تاریخ در تکرار تاریخ...
میگه چرا این شبا زود میخوابی؟
میگم راهکار بهتری سراغ داری برای فرار از خبرایی که هر کدوم یه تیکه از قلبم رو به درد میاره؟ وقتی توی هر شهر از اهواز و بوشهر و کنگان گرفته تا بندرعباس و چابهار آشنایی هست که زیر بمب و موشکه...
@proust8894 واقعیت اینه؛ اکثریت مردها در شرایط جدایی به ذات خودشون برمیگردن. چیزی که در طول سالهای کودکی و عقبه هزاران سال مردسالاری درشون نهادینه شده؛ نه اون نقابی که توی زندگی اجتماعی و بعد از بلوغ به صورت میزنن!
تقویم تو این خاطره:
یاد گرفتهام به تو فکر نکنم؛ موفق هم بودهام؛ چند صفحه کتاب میخوانم بعد حساب میکنم چند دقیقه به تو فکر نکردهام؛ چیزی مینویسم و باز حساب میکنم. با دوستی صحبت میکنم و باز حساب میکنم و... میبینی چه خوب یاد گرفتهام به تو فکر نکنم؟
#از_میان_نوشته_هام
/ تا چهل روز واقعا نه من ازش خبری گرفتم نه اون از من...
یه تقویم روی دیوار بود رورازو ��ط میزدم از روش
داشتم میمردم از دوریش شب تا صبح گریه میکردم از همه جا هم بلاک کرده بودیم همو...
بعد چهل روز پیام داد که نزدیک خونمون مغازه گرفته و میخواد ببینتم...
۱۳ آذر بود...
مامان یکی از دوستای جدیدشو بهم نشون داد؛ گفتم چه معنی داره مامان ��وستت ظاهرش انقدر از من جوونتره.
گفت آخه این تکفرزنده
گفتم یعنی شماها منو پیر کردید؟
یه کمی فکر کرد، گفت: احتمالا مجبورم نیست به اندازه تو کار کنه!
از اینکه این دغدغه توی ذهنش وجود داره حقیقتا غمگین شدم:(