از وقتی عینکم گم شده مجبورم با عینک آفتابی-طبیام ادامه حیات بدم، اونروز مامانبزرگم خیلی نالهوار دنبال یکی میگشت سوزنو نخ کنه براش به من که رسید دید با عینک آفتابی نشستم رو مبل بستنی لیس میزنم و گاتتلنت میبینم رو به بقیه گف این بنده خدا وضعش از همه ما وخیم تره.
دیشب تو فستفود یه دختر پسر بچه سالِ هودیپوش داشتن سلفی عاشقانه میگرفتن دختره اصرار داش پسره دستشو اینجوری 👌 کنه، اونطرف دوتا دخترِ سرتاپا مشکیِ چرمپوش با رژ زرشکی اصرار داشتن تو سلفیون 😜+🤘 کنن، یه پسر پنج ساله هم با هر قلپ دلستری که میخورد فریاد میزد: به سلامتــی