هیچ جا هیچ اسمی از خواهر هم کلاسی من نبود می شه در مورد اونم حرف بزنیم؟؟؟
اسمش نازنین زهرا اسمی خانی بود
تو ز��باشهر قزوین تیر می زنن تو سرش
و جلوی چشم پدرش کشته می شه
۳۰۰ میلیون ازشون می گیرن و جسد و تحویل می دن
لطفا صدای اونم باشید
#نازنین_اسمی_خانی
امیدوارم روزی که خیلی دور نیست، انقدر احساس امنیت کنم که بتونم بدون ترس از برچسب خوردن از یه طرف و تو گونی رفتن از طرف دیگه، افکار و نظراتم رو درباره تمام اتفاقهایی که در حال افتادن هستن بیان کنم. در حال حاضر فقط میترسم؛ از دوست، آشنا و غریبه. یک طرفم مُلاست و طرف دیگرم فاشیسم.
زندگیم نگاه میکنم حس میکنم نسخه ای که از من خیلی پر سر و صدا و پر خندس یا در تنهایی هام حس میشه یا خیلی کم در شمال ، وگرنه حتی خیلی آدم آروم و حوصله سر بری شدم .
انقدر خوشم میاد یکی توییتت رو لایک میکنه بعد بلافاصله فالوت میکنه
خیلی خوشت اومد؟ حال کردی با حرفم نه؟ بامزهم؟ خواستی ازین به بعد بقیه حرفامم بشنوی؟
بچه بودم فکر میکردم غم از من خیلی دوره ، دبیرستان امدم غم خیلی نزدیک شد خیلی نزدیک ، فهمیدم دیگه دور نیست به من رسیده ،بعد اون همیشه استرس غم بی نوبت دیگه من رو میترسونه.
از صبح ها متنفرم ، بوی مرگ میدن ، بوی از دست دادن ،از تلفن های هفت صبح ، اینگار میخوان نشون بدن حتی با غم با از دست دادن بازم داری زندگیتو میکنی تا نوبت خودت بشه .