روز نیمه شعبان قبل اذان صبح رفتم وضو گرفتم دیدم صدای بلندگو میاد رفتم سمتش وسط گلزار شهدا بود. این پرچم هم اونجا بود. داشتم فکر می کردم چقدر نفوس عزیز به عشق صاحب این پرچم جون دادن این همه امواتی که اینجا دفن شدن؛ چقدر امید داشتن امامشون رو به چشم ببینن و نتونستن
چشامو که میبندم این صحنه رو هی میبینم که پایین استخریم. بالا رو میبینم که مملو از آدمه و دارن پادوچرخه میزنن که روی سطح بمونن؛ برا من اون بالا جا نیست و مجبورم برم پایین هر وقت نفسم تموم میشه یه پا میزنم و از بینشون میام بالا یه نفس میگیرم و دوباره میرم پایین
شنا در جمع دیوانگان
برا رفیقم درد دل میکردم ��ه ۱۵، ۲۰ساله یه هیئت میریم یه رابطه نتونستم توش شکل بدم و مهارت های ارتباطیم ضعیف شده و …
امروز تو باشگاه بعد تمرین گفتم حان الوقت و رفتم سروقت یار تمرینیم که یه آدم میانسال موجه بود. از جنگ شروع کردم و بی ناموس جمله اول رفت رو آخوندا و جمله بعدیش کربلا.