سایهای میان ما https://t.co/KR7uo5K1SJ
همیشه دوست دارم بشینم پای صحبت آدما و قصه زندگی اونا رو گوش بدم. این داستان که توی ویرگول دارم مینویسم قصه واقعی زندگی یکی از همین آدمهاییه گه یه روزی پای صحبتهاش نشستم و گوش دادم و آخرش تا چند روز درگیر اون داستان بودم...
قسمت دوم: 🧵
از وقتی که آقا نادر از تجربه تنهاییش گفت، دو تا فکر افتاد به جونم. یکی اینکه ذهنم پر از سؤال شده بود. میخواستم بیشتر ازش بدونم. آخه مگه نه اینه که هر وقت دیده بودمش، این من بودم که سر صحبت رو باز کرده بودم؟
گل سفارش داده بودیم. کلی خرتوپرتای مرسوم هم آماده کرده بودیم: کفش، کیف، پارچه… همهچی. مادرم همه رو به بهترین شکل جور کرده بود.
دستهگل بزرگ هم دست من بود. انقدر بزرگ بود که جلو پامو درست نمیدیدم. رسیدیم دم خونه عروس.
واسه همین، وقتی کسی رو میبینم که تنهاست، از فرسخها میفهمم. میفهمم یه چیزی از درون داره میخورتش.
گاهی آدم نیازی به تراپیست و مشاور نداره. فقط باید احساساشو بشناسه، خودش با خودش کنار بیاد.
منم همینم. فقط میتونم کنارت بشینم… همین.»
پ.ن.: عکس طراحی دلیِ من از «اورتینک» هست :)
امشب آقا نادر اومد تو کافه.
داشت بارونیشو در میآورد، که نگاهی بهم انداخت. من اما دمق بودم، حوصلهی هیچکسو نداشتم. سریع چشمامو ازش ��زدیدم.
#داستان_کوتاه #داستان #عکاسی
انگار یخ دلم شکست.
یه کم بعد ادامه داد:
«میدونی جانم، من همیشه تنها بودم. نه اون تنهایی قشنگِ فیلمها، با بارون و چای. نه.
تنهایی من واقعی بود. وقتی دلت میخواست یکی فقط باشه. نه کمکت کنه، نه تحلیل، نه نصیحت. فقط باشه… ولی نبود!