کوچیک بودم شبا فقط با قصه خوابم میبرد.یه شب قفلی زدم که باید بابا بهم قصه بگه اونم قصه سربازیشو تعریف کرد که سه ماه طول کشید پررنگ ترینش این بود که میگفت میرفتیم توی گونی برنجی قِل میخوردیم و نگهبانی میدادیم.😭😂
از حواشی خواستگاری بنده، منتظر وایساده بودم داماد با گل بیاد داخل همه اومدن تهشم دیدم گل دس��ه خواهرشوهرمه و دامادی نیست😭😭با بغض هعی میگفتم پس کو داماد گفتن داره ماشین پارک میکنه یکم دیگه میاد🤣
نشستم دونه دونه وسایلایی که برای خونمون گرفتم رو حباب پیچ میکنم میزارم کارتن به امید اینکه به زودی زود توی خونه عشقمون تک به تک باز کنیم و بچینیم❤️
آدمیزا�� به امید زندست🌱