مشکل اصلی ما زمان بود .
ما در زمان اشتباه متولد شدیم در زمان اشتباه به بلوغ رسیدیم در زمان اشتباه عاشق شدیم و در زمان اشتباه به هم رسیدیم .
شاید جایی دیگر یا در زندگی دیگر همه چیز در زمان خودش اتفاق بیفتد.
و حالا تنهایی را عمیقا درک میکنم
و حالا میفهمم
تنهایی
طعم دارد
عطر دارد
نوازش دارد
شکل دارد
آوا دارد
همه نیستند
همه ای که هیچوقت نبودند
و حالا هم نیستند
و حالا من نیازمند ترین بی نیاز از همهام
دیروز یه یارو یدفعه زد زیر ترمز و بعدم دنده عقب گرفت رو من ، منم فحش رو شروع کردم و بعد رفتم کنارش بهش گفتم خوبه یا نه؟ خانواده ای که تو ماشین بودن گفتن نه خوب نیستیم برو ول کن... همون خیابون رو رفتم بالا و این ماشین هم پشتم اومد ، پشت یه ماشین گیر کردیم و چندتا ماشین پلیس اونجا
دوست دارم برم وسط کوه یا بالا ترین نقطه ازش ، اونجایی که هیچکس نیست و صدات انعکاس پیدا میکنه ، داد بزنم ، فریاد بزنمممم جیغ بزنم و با شدای خیلی بلند بگم:
باز صدای بزغاله ها تو دشت و صحرا پیچیده
زنگوله تو گردنشون 🛎🛎🛎 جیلینگ جیلینگ صدا میده...
بعد مثلا کوه بنفش شه
هیچوقت تو زندگیم انقدر درد نکشیدم ، خانواده رفتن پیش مامان بزرگم که حالش خوب نیست ، من افتادم گوشه خونه و انقدر درد دارم که حس میکنم الاناس یکی از رگای مغزم پاره شه.
من نگریستم به آسمان ، دستم را به سویش بلند کردم ، آب پاشیدم از دریا به سمتش و بوسیدمش از دور ... آسمان تاریک شد ... پاهایم را به آب زدم و نشستم تا صبح فردا ... اگر صبح شود.