بعضیها برای پزشک شدن خلق شدهاند، بعضی برای مهندس شدن، بعضی برای هنرمند شدن و بعضی برای ورزشکار شدن.
و پهلویها برای آباد کردن یک کشور.
پهلویها برای شاه بودن خلق شدهاند.
هواپیما که وارد آسمون ایران شد،
کسی تو کابین حرف نمیزد.
پایین، رشتهکوههای خشک و آشنای ایران پیدا بود.
همون کوهها.
همون خاک.
همون سرزمینی که سالها اسمش رو از هزاران کیلومتر دورتر صدا زده بودن.
شاه کنار پنجره ایستاده بود.
برای چند لحظه فقط نگاه کرد.
بعد آروم گفت:
"بالاخره برگشتم."
اون پایین اما...
تهران دیگه تهرانِ یه روز معمولی نبود.
از نیمهشب مردم راه افتاده بودن.
از رشت.
از شیراز.
از تبریز.
از آبدانان.
از ممسنی.
��ز روستاهایی که حتی اسمشون روی تابلوهای بزرگ نبود.
پیرمردی هشتادساله، یه پرچم قدیمی شیر و خورشید رو از صندوقچهاش بیرون آورده بود.
پرچمی که چهلوچند سال پنهانش کرده بود.
دخترش گفت:
"بابا، اینو هنوز داشتی؟"
پیرمرد خندید.
گفت:
"برای امروز نگهش داشته بودم."
وقتی چرخهای هواپیما زمین رو لمس کرد...
صدای جمعیت بلند شد.
مثل صدایی که سالها پشت یه سد مونده باشه و حالا راهش رو پیدا کرده باشه.
آدمها همدیگرو بغل میکردن.
یکی میخندید.
یکی گریه میکرد.
یکی فقط ایستاده بود و باورش نمیشد.
پیرمرد پرچمش رو بالا برد.
دستهاش میلرزید.
آروم زیر لب گفت:
"دیدی برگشت؟"
دخترش پرسید:
"با کی حرف میزنی بابا؟"
پیرمرد چشم از هواپیما برنداشت و سکوت کرد.
همسرش چند سال قبل، از دنیا رفته بود.
درِ هواپیما باز شد.
برای چند ثانیه...
هیچکس پایین نیومد.
بعد شاه در آستانهی در ظاهر شد.
مقابلش دریایی از آدم بود.
پشت سرشون تهران.
و دورتر...
کوههای البرز.
ایستاد.
انگار خودش هم برای لحظهای فراموش کرده بود باید قدم بعدی رو برداره.
بعد آروم از پلهها پایین اومد.
آخرین پله رو که رد کرد، خم شد.
دستش رو روی خاک گذاشت.
و همون لحظه، پیرمرد دیگه نتونست خودش رو نگه داره.
نشست روی زمین و گریه کرد.
نه فقط برای اون مردی که برگشته بود.
برای جوونی خودش.
برای اونایی که به امید چنین روزی، از خونه بیرون رفتن اما هرگز برنگشتن.
برای تموم نوروزهایی که اومده بودن و رفته بودن.
برای تموم اون سالهایی که با خودش گفته بود:
"یعنی میشه یه روز دوباره ایران رو اونطوری که آرزوشو داشتیم ببینیم؟"
شاه بلند شد.
مردم هنوز فریاد میزدن.
اما پیرمرد دیگه چیزی نمیگفت.
فقط پرچم قدیمیش رو محکم گرفته بود و لبخند میزد.
دخترش دستش رو گرفت.
پیرمرد آروم گفت:
"من فکر میکردم منتظر برگشتن شاهیم..."
نگاهی به جمعیت انداخت.
به دخترها و پسرهایی که پرچم ایران رو روی شونههاشون انداخته بودن.
به آدمهایی که همدیگه رو نمیشناختن و همدیگرو در آغوش میکشیدن.
بعد گفت:
"ولی انگار تمام این سالها... منتظر برگشتن خود ایران بودیم."
@h_shyrazi اصلا نباید وجود خارجی داشته باشن که تعظیم کنن.قبل اومدن پادشاه، باید همشون آویزون چراغ برق شده باشن تا واسه اومدن شاهمون، ایران پاک باشه.
#KingRezaPahlavi
@HananyaPersian اسراییلی ها قابل احترام ترین افراد در کل دنیا هستند، ملتی که از باورهاشون کوتاه نمیان و روی حرفاشون می ایستند. من باور دارم فردای آزادی اسراییل بهترین دوست ایران خواهد بود، چون هردو ملت لایق بهترین ها هستند.#جاويدشاه
آزادی یک احتمال تاریخی نیست؛ فرجام گریزناپذیرِ نظمیست که بقای خود را بر ظلم بنا کرده؛ زیرا ظلم میتواند دوام بیاورد، اما نمیتواند پایدار بماند
آزادی ایران اجتناب ناپذیره…
دقت کردید؛ شاهزاده هیچ ترسی از هیچ گرایش، مسلک و رسانهای نداره! شرکت میکنه، جواب میده و تمام! نمیتونن عصبیش کنن!
دلیل: چون از بدو تولد برای ولیعهدی تربیت شده! کارشون چی بوده: ولیعهدی! چی بالاتر از این!